یا که من بسیار مستم یا که سازت ساز نیست
ساقیا امشب مخالف می نوازد تار تو
یا که من مست و خرابم یا که تارت تارنیست
می گذرم از شبو و باور می کنم که تمومه غصه ها پر از غمه .......
خیلی تنهام
خیلی
همیشه شروع یه سلام سختر از خداحافظی آخر قصه س
ما تازه از آخر یه قصه اودیم و هنوز دستامون خسته راه و دلمون گشنه یه سلام
امدیم که شروع کنیم نه شاید مثل قبل
امدیم که بمونیم که بگیم ته فنجون تلخ قهوه ما شمایل هیچ بنی بشری نبود مال اونه که اومدیم سروقت نوشتن تا مشقهای شبمونو ننوشته خط بزنیم
مدتهاس ننوشتم نه وب نه سیاق دیگه ای
اما با تمام این گلایه های تکراری
میگیم سلام رفیق ..........
سلام :
این روزا خیلی دلم گرفته است و واقعا به یکی احتیاج دارم که فقط در کنارم باشه و فقط و فقط به خاطر خودم دوستم داشته باشه و بس ......
من دوست دارم دختر رویاهام لاغر باشه ، مهربون باشه ، صداقت داشته باشه ، پاک باشه و در کل همه چی تموم باشه .
به نظر شما توقع زیادیه ؟
من اهل هوس بازی و این جور کثافت کاریها نیستم و نمی گم خیلی پاکم ولی تا این سن خودمو پاک نگه داشتم و با این که ماشین زیر پام هست و می تونم برم روزی چند تا بلند کنم ولی وجدانم قبول نمی کنه و این خیانت به همسر و دختر رویاهامه ....
یکی از دوستان کامنتی گذاشته بود و گفته بود آیا تا ه حال ........
منم در جواب کامنت نوشتم به اون خدایی که می پرستی و می پرستم من تا این روز خوئمو پاک نگه داشتم و این باعث افتخارمه !
زمونه خیلی خراب شده و الان به هر کسی نمی شه اعتماد کرد ولی من دوست دارم دختر رویاهامو اینجا پیدا کنم ؟
اگه دختری بود که مایل به دوستی پاک بود منتظر دوستیشم و البته اگه اهل کرج یا تهران باشه چه بهتر ؟
منتظرتونم
در كلاس غوغايي برپاست.من ..... پسرنحيف و فقير كلاس ....جسورانه از خودم دفاع مي كنم.از لاي موهاي تراشيده ام عرق روي پوست آفتاب سوخته ام مي چكد و بچه ها يكصدا فرياد مي كشند (( دزد.... دزد....)) ناظم روبرويم مي ايستد.كلاس آرام مي شود.ناظم با تحكم مي گويد: چي تو جيبت قايم كردي؟ زود بيار بيرون! و من مصرانه دستم را در جيبم فرو كرده ام.سيلي محكمي روي صورتم مي خوابد.دقايقي بعد دردفترهستم.نمي خواهم گريه كنم.معلم روي صندلي مي نشانم و خودش رو برويم چمباتمه مي زند.از لج مشتم را بيشتر توي جيبم فرو مي برم.روي موهاي خيس از عرقم دست مي كشد و مي گويد:گل پسرم هرچه توي جيبت هست نشانم بده،قول ميدم تا ابد بين خودمون بمونه. دستم شل مي شود و نان خشك هاي عرق كرده را جلويش مي گيرم دو زانو روي زمين مي نشييند و اشك پهناي چهره مهربانش را مي پوشاند.
جاده نفس نفس زنون داره به اخر می رسه
باز دل بی قرار من داره به باور می رسه
غصه نخور دل منم مثه دل تو بی کسه
اما خدا که می تونه به داد ماها برسه
مسافرا پیاده شن اخر با هم بودنه
پیاده شن که نوبت از غم دل سرودنه
تا مقصد دلواپسی فقط غم و زجر کشیدیم
یادت میاد غصه ها روبه قیمت جون خریدیم
سفر پرنده بود و ما رفتنش و نفهمیدیم
تا اومدیم خبر بشیم دیدیم به اخر رسیدیم
چمدونا رو بردارین این ایستگاه اخرشه
همسفره هر عاشقی چشمای خیس و ترشه
تا ته غصه اومدیم رد شدیم از دلواپسی
یادم میاد گفتی بهم دیگه به من نمی رسی
تنهایی به جاده بزن خدا کنارت می مونه
هر جا بریبا تو میاد درد دلت رو می دونه
ما دوتا داهمون جداس من این طرف تو اون طرف
از این به بعد تنها می رم تنهای تنها بی هدف
تنهایی به جاده بزن ببین منم تنها میرم
من با دلم میخوام برم من با دلم مسافرم
از این به بعد تنها میرم منو غبار بی کسی
بیخودی دنبالم نیا دیگه به من نمی رسی
سلام :
چند وقت پیش تو جاده ای داشتم می رفتم و صدای ضبطمم زیاد بود و یه آقایی را سوار کردم و و چون راه یه کم طولانی بود با هم زیاد صحبت کردیم و فهمیدم که آخونده و برای نماز جمعه داره می ره و تا حالا آخوندی به این باهالی ندیده بودم و خیلی ازش خوشم اومد و با هم زیاد حرف زدیم و فهمیدم که آخوند هم خوب داره و هم بد داره و دخترا هم اکثرشون بی وفا هستن و باز هم نمی شه گفت همشون بدن و یا همشون خوب هستند و خوب و بد زیاد داره . حالا بگذریم تو راه بودیم که آخونده یه شعر بسیار زیبا برام خوند که گفتم تو وب لاگم بنویم :
به گمان دست در آغوش نگارش ببرند
هر که یک بوسه زند ز لب یار کسی
امیدوارم که هر جا هست موفق باشه
سلام به دوستان خودم :
امروز خیلی دلم گرفته .
بعد دو سال یکی تونست دلمو بلرزونه و تو دلم جا بشه ولی افسوس که احساسمو نمی فهمه و درک نمی کنه .
امروز عصر که داشتم با مترو از تهران میومدم داشتم خفه می شدم .
می خواستم داد بزنم بگم خانم x واقعا دوستت دارم ولی اون خیال می کنه که من دروغ می گم .
امروز میدون اسبی باهاش قرار داشتم و با ماشین بابام رفتم دنبالش و از اونجا آوردمش دم خونمون و ماشینو گذاشتم دم در و بعد می خواست بره تهران که منم همراهیش می خواستم بکنم .
تو محلمون که داشتیم که راه می رفتیم که بریم مترو، بهم گفت مواظب باش دوست دخترات منو نبینن و از این حرفش آتیش گرفتم و گفتم به خدا من کسی رو ندارم ولی باور نکرد و گفت خنگ ترین پسر الان 4 تا دوست دختر داره و حالا تو که معلومه چند تا داری ........
آخه چرا باور نمی کنه که من دوست دختر ندارم .
چرا باور نمی کنه که من خیلی تنهام .
چرا جامعه ی ما این قدر بد شده که دختر نتونه به پسر اعتماد کنه و به نظر من بعضی از پسرای هوس باز و بی مرام جامعه را خراب کردند و گناه اون بد بختی که مثل منه و کسی رو دوست داره طرفش نتونه حرفشو باور کنه و خیال کنه دروغ می گه ...
خدایا خودت کمکم کن و خودت می دونی که اهل هوسبازی و نامردی نیستم و واقعا دوسش دارم خودت کمکم کن که بتونم بهش ثابت کنم که دوسش دارم .......
خدایا خودت می دونی که سر نماز همیشه پاک ترین و صادق ترین عشقو می خواستم ............
خدایا خودت کمکم کن تا بهش برسم .....
خدایا به چه زبونی بگم که دوسش دارم ......
راستی خدا شاید این عشقی که من دارم حرفشو می زنم تو نشناسی . نزدیک ترین کسم اونه ، خیلی دوسش دارم . یادم نره بهت بگم عزیز ترین کسم اونه ، خودم مهم نیست ولی نذاری اون تنها بمونه .
امروز به شعر دکتر شریعتی رسیدم که می گفت :
دنیا را بد ساخته اند.
کسی را دوست داری تو را دوست نمی دارد .
کسی که دوستش نداری تو را دوست دارد .
کسی که تو او را دوست داری و او هم تو را دوست دارد به رسم آیین به هم نمی رسید .
و این یک رنج است .
وای خدا دلم خیلی گرفته .
امروز عصر که داشتم باهاش خداحافظی کردم دلم خیلی گرفت و دوست داشتم گریه کنم .......
خدا دلم گرفته .........
پروردگارم! عزيزم! مهربانم!
براي کدام بيچارگيم به تو شکايت کنم و براي کدام يک از آنها زاري کنم و بگريم؟
براي دردناک بودن عذابي که مي خواهي به من بدهي يا براي طولاني بودن بدبختي هايي که نصيبم شده است؟ اصلا ميداني موضوع چيست؟ اينها آنقدر مهم نيستند!
ببين! فرض کن که مرا با دشمنانت عذاب کني و بلاهاي ناگوارتري هم بر سرم نازل کني!
اصلا فرض کن بتوانم تمامي عذابهايت را هم تاب بياورم، ولي آيا فکر مي کني بتوانم تاب دوريت را هم بياورم؟
فرض کن که بتوانم آتش دوزخت را تحمل کنم ولي آيا فکر مي کني بتوانم نا مهربانيت را نيز تحمل کنم؟
اصلا ممکن است تو! آري تو! ،بگذاري در آتشت بمانم در حاليکه از تو انتظار بخشش داشته ام؟
ببين! شک نکن که اگر بگذاري در آنجا سخن بگويم، از ميان دوزخيانت همچون عاشقان ناله سر خواهم داد
و همچون کسي که به دنبال مهربانش است فرياد خواهم زد و برايت زار زار گريه خواهم کرد،
همچون کسي خواهم گريست که معشوقش را گم کرده است.
و فرياد خواهم زد: (( کجايي اي معشوق ايمان آورده ها، اي نهايت آرزوي پارسايان، اي فريادرس بيچارگان، اي عزيز دل راست انديشان، اي خداوند جهانيان! ))
و چگونه ممکن است تو که از همه پاکتري! تو که بايسته هر سپاسي! صداي بنده ات را که به دليل ناسپاسي و سرکشي اش در ميانه دوزخت گرفتار شده است بشنوي که تو را عاشقانه مي خواند و آنگاه بگذاري آتش او را دريابد؟
اصلا مگر ممکن است تو که تا بينهايت مهرباني، صدايش را بشنوي و اوضاعش را بداني و بداني او چقدر ضعيف و ناچيز است و آنگاه بگذاري در فراق تو بسوزد؟
نه خداوندگارم! نه عزيزم! تو اين گونه نيستي، هيچکس نشنيده است که تو اينگونه باشي! تو مهرباني! مهربان
رو شیشه زیر عکس کلاغای خشگلی که کشیدم اسم یکی دیگرو که نوشته بودم را خط خطی می کنم .
درست نمی فهمم چی میگم . ولی من مجبورم بغلت کنم تا آروم شی ،کنارت نشستم و اصلا هواسم به تو نیست .
جوابشو نمی دونم ، جواب این سوالت که چرا نمی رم درسامو بخونم.. و هزار تا چرا دیگه که هی مدام می پرسی .
نمی دونم چقدر دیگه تحمل دارم..چقدر سوال میکنی.بزار .رانندگیمو بکنم آره یه روز شاید این هم که هستیم نباشیم. ببین یه روزی من هم تموم می شم . یا گم می شم . چه می دونم یه طوری خودمو سر به نیست می شم گوش می دی چی می گم ...
شونه های منو فینی کن.. تا راحت بتونی حرف بزنی حالا که کنارت هستم نهایت استفاده از من و لباسام ببر.
- خوب با من مهربان بودی! - این جواب مهربانی تو..نه! باشه.
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم بغضم امان نداد و خدا در گلو شکست
.......چه نرم قدم بر می دارند این ثانیه های بی رحم...
چه آسان خاطره هایم را می کشند و تنهاییم را نظاره می کنند...و کاش این اشک ها می دانستند مخمور روزهای دور گذشته ام.... روزهایی که مادر خنده می آموخت و پدر مهربانی.... لحظه هایی که دوست تکیه گاه غم ، خدا معشوقه ام و سجاده ام همیشه باز بود....
روزهایی که دل اگر می گرفت همه دلتنگ می شدند....
همه اش ۱۸ سال گذشته... این را می گویم که دلم از سرعت گذرشان نگیرد......... گرچه این دل تنگ تر از این حرفهاست....
یک سال دیگر هم گذشت... شاید این اشک ها حق باریدن دارند... پس بگذار به یاد جوانی دستهای مادرم به یاد همدمی خواهرانم به نزدیکی برادرم، معرفت دوستی هایم ، به دل پاکی پدرم ، به تقدس شادی های کودکانه ام بگریند.........
یک سال دیگر هم گذشت........ این دل حق گرفتن دارد.... 
من هم زیر آن نوشتم:باید صبر کند.
برای بار دوم که از آنجا گذر کردم زیر نوشته ی من کسی نوشته بود:اگر صبر نداشته باشد چه کند؟
من هم با بی حوصلگی نوشتم:بمیرد بهتر است.
برای بار سوم که از مآنجا عبور ی کردم انتظار داشتم زیر نوشته ی من نوشته ای باشد امازیر تخته
سنگ جوانی را مرده یافتم...........
با سلام فراوان خدمت دوست خوبم یلدا جان :
قصه از این قرار است که دوست خوبم یلدا مرا مورد لطف خود قرار داده و مرا به این بازی دعوت نموده است .
قانون این بازی به این صورت است که 7 ترانه ای که خودم خیلی دوستشون دارم را توی وب لاگ درج کنم و از 7 تا از دوستان وب لاگ نویسم هم اینو بخوام .
اول نام 7 ترانه را که خیلی دوستشون دارم :
1 ) محسن چاووشی و مخصوصا آهنگ سینتوری .
2 ) مسعود امامی آهنگ امون بده
3 ) داریوش که تمامی آهنگاشو دوست دارم و مخصوصا آهنگ بیتا
4 ) فرشته آهنگ عشق رهیب دو نگاهه یا این که حدیث یه گناهه
5 ) تمامی آهنگ های شکیلا و مخصوصا آهنگ زندگی آی زندگی
6 ) تمامی آهنگ های مهستی مخصوصا بهت تنهایی
7 ) تمامی آهنگ های ناصر عبد اللهی مخصوصا آهنگ هوای هوای حوا
این برو بچ دعوت شده اند به بازی :
آرش
هلما
سوگند
دوست خوبم مهر علی
ستاره
فاطمه
سارا
سلام به دوستای گلم :
امتحانام قرار بود 7 بهمن تموم بشه ولی به دلیل بارش برف تا 14 بهمن طول کشید و خیلی حال کردم که تعطیلیم و ......
خاطرات خونه دانشجوییم :
شبا اکثرا" یا مهمون داشتیم و یا می رفتیم خونه ی همسایمون و تا ساعت 12 یا ما اون جا بودیم و یا اونا میومدن خونه ی ما . درس که نمی خوندیم و فقط می گفتیم و می خندیدیم و بچه ها قلیونو چاق می کردند و می کشیدند و منم که اهلش نیستم می رفتم با مجید ( همسایمون که بچه ی همدانه و دانشجوی ترم 1 است ) و من زیاد با اون ایاقم و با می شینیم و حرف می زنیم .
بعضی شبا هم که تنهام از ساعت 6 عصر می زنم بیرون و یک ربع می رم کافی نت و بعدش می رم ساندویچی یکی از دوستانم و تا شب پیشش می شینم .
یک شب یکی از دوستانمون از همدان آمد و تا صبح بیدار بودیم و صبح ساعت 4 و نیم اس ام اس زد به دوست دخترش و تا ساعت 6 حرف زد و دوستم انقدر حرفای خنده دار که می زد که آدم از خنده روده بر می شد و صبح ساعت 8 مهدی ( دوستم که از همدان آمده بود ) رفت و صاحب خونمون آمد خونمون و شک کرده بود که ما دختر آوردیم خونه ( و اینم بگم من اهل این کارا نیستم و خودمو آلوده ی این کثیف کاری ها نمی کنم و نخواهم کرد ) چون رخت خواب 3 تا بود و ما 2 نفر بودیم بهمون شک کرد .
این صاحب خونمون خیلی آدم با مرامی است و کرایه خونه که بهش می دیم کم هم بدیم نمی گه کم دادید و چند هفته پیش رفته بود مشهد برام سوغات آورد و خیلی هوای منو داره دمش گرم .
یک روز از تو گوشیمون عکس های آنجلیا جولی و ..... را بهش نشون دادیم و حاجی ( صاحب خونمون ) کلی کف کرده بود و گفت شما با اینا دوستید و همشون را خونه آوردید .... و ما هم گفتیم نه بابا اینا بازیگرن .
حاجی هر روز به موبایلم زنگ می زنه و احوالمو می پرسه و فکر کنم پول کرایه ای که از من می گیره همشو می ده پول تلفن چون روزی یک ربع به من زنگ می زنه .
وقتی برف میاد، میاد حیاطو پارو می کنه .
یه روز ازش پرسیدیم حاجی اصلا " نماز می خونی گفت آره گفتیم چند رکعت گفت : 40 رکعت .
این صاحب خونمون 60 سالشه و خدا عمر بیشتری بهش بده چون خیلی با معرفته و تصمیم دارم تا پایان درسام که چند سال طول می کشه خونه ی حاجی رو اجاره کنم .
خاطره که زیاده و زندگی من هم پر هیجان و خاطره و امیدوارم که خدا این خوشی را از ما نگیره ......
سلام به دوستای گلم :
خیلی دلم واس وب لاگ تنگ شده بود و همش درگیر امتحانا بودم چند تا دیگش مونده که چند روز بعد تموم می شه و منم یک هفته بود نیومده بودم خونه و دلم هم واس برو بچ وب لاگ و هم برای خانوادم خیلی تنگ شده بود . جمعه صبح که امتحانمو دادم سریع سوار اتوبوس شدم و بعد دو سه ساعت راه رسیدم خونه و بعد از این که یک کم استراحت کردم رفتم به دو تا از دوستای صمیم سر زدم و بعد آمدم خونه دیدم ماشینون دم دره و بعد این که با بابام روبوسی کردم سریع سویچ و مدارک را برداشتم و رفتم دم در یکی از دوستان قدیمیم و با هم رفتیم کلی گشتیم و هوس کردم بریم جاده چالوس که گفتم اگه بریم می ترسم جاده یک طرفش کنن و گیر کنم و بی خیال شدم و اومدیم خونه و یک شنبه 7 بهمن دو تا امتحان دارم و برام دعا کنین و امتحانم ساعت 11 صبحه و یکیش ساعت 2 ظهر و می خوام صبحه یک شنبه با ماشین خودمون برم و زود بدمش و بیام . تو رو خدا واسم دعا کنین که امتحانامو قبول شم .........
انشا الله بعد امتحانات خاطرات خونه ی دانشجوییمو واستون می نویسم که ببینید که چه کارا که نمی کنیم .
رنگ سال گذشته را دارد همه ی لحظه های امسالم .
365 حسرت را همچنان می کشم به دنبالم .
قهوه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمی گنجم .
یک نفر از غبار می آید .
مژده ی تازه ی تو تکراریست .
یک نفر از غبار آمد و زد .
زخم های همیشگی بر پر و بالم .
باز در جمع تازه ی اضداد .
حال و روزی نگفتنی دارم .
هم نمی دانم از چه می خندم .
هم نمی دانم از چه می نالم .
راستی در هوای شرجی هم دیدن دوستان تماشاییست .
به غریبی قسم نمی دانم چه بگویم .
جزء اینکه خوشحالم .
دوستانی عمیق آمده اند .
چهره هایی که غرقشان شده ام .
میوه های رسیده ای که هنوز من به باغ کمالشان کالم ........
حیف از آن روز که بی عشق شب آمد .
ای عشق .......
قطره قطره اگر چه آب شدیم .
ابر بودیمو آفتاب شدیم .
ساخت ما را همان که می پنداشت .
به یکی جرئه اش خراب شدیم .
راه زندگی :
من باید راهم را انتخاب میکردم.
باید میفهمیدم از زندگی چه میخواهم.
اشکال همینجا بود.
از خودم و زندگیام رضایت نداشتم چون مطمئن نبودم همان چیزیست که از اول خواستهام. بقیه را میدیدم که خوب از فرصتها استفاده میکنند و در اسرع وقت به هدف میرسند.
درست که فکر کردم، فهمیدم این فرصتها را همیشه داشتهام و هنوز هم دارم. اما استفاده از آنها با روحیهام سازگار نبوده.
فکر کنید در انتهای راهی یک جایزه هست. نمیشود با رفتن راه مخالف بود ولی جایزه را خواست.
در برابر من دو راه بود. یک راه آنکه میرفتم و راه دوم آنکه سایرین میرفتند. به رفتن راه دوم اعتقادی نداشتم، اما خودم را با آن سایرین مقایسه میکردم نه با کسانی که همراهم بودند.
باید با خودم کنار میآمدم. باید به انتخاب خودم در زندگی احترام میگذاشتم.
حالا تصور میکنم این مسائل برایم حل شده.
بعد از این میخواهم بروم دنبال اصل زندگی.
مهمتر از همه چیز : دیگر به کسانی که راه دوم را میروند، حسودی نمیکنم. دوستشان دارم و سعی میکنم ضمن احترام به انتخابشان در زندگی، فراموش نکنم چرا هممسیرشان نیستم.
و یک چیز مهم دیگر: به خودم علاقهمند شدهام!! باور میکنید هیچ وقت از این کودک درونم رضایت نداشتم؟
سلام آقای دکتر فره وشی : به علت این که ایمیلتون را برام نذاشته بودین خواستم بگم ممنونم از حرفتون ............
آقای دکتر بله شماره تلفن من ۰۹۱۲۶۶۲۸۵۶۰ است و اگه می شه منو از حال خانم دکتر با خبر کنین .
منتظرتونم ...........
سلام دوستان : من چه قدر بی خیالم و این بی حیالی کار دستم می ده چون ۱۴ / ۱۰ / ۸۶ امتحان دارم و هیچ چی نخوندم ولی می دونم که استاد هوامو داره و اعتماد به نفسم دارم و شما هم دعا کنین که قبول شم ...........
تنها باش :
سعي كن هميشه تنها باشي
چون تنها به دنيا آمدي و تنها از دنيا خواهي رفت
هرگز به عظمت عشق نگاه نكن
چون آنقدر عظيم و بزرگ است كه هر وقت در تو آمد زندگيت را از بين خواهد برد
و اگر هم در زندگي عاشق شدي
سعي كن يكي را دوست داشته باشي با او صحبت كني با او بخندي و در غم او گريه كني ای عشق همه بهانه از توست من خاموشم این ترانه از توست
بهار سبز :
در بهار سبز عاشق شدم تا برگ ريز پاييز ولي اكنون كه برگها مي پژمرند چگونه مي توان هنوز عاشق
ماند؟
قلب آدمي كوچك است كوچكتر از آن كه عشق و سرما و گرسنگي با هم در آن جا بگيرد.
امروز :
امروز تمام چیزها و آدمهای دور و اطرافت رو خوب ببین . زندگی خیلی طولانی نیست .
آتش سرایت می کند و تنها گرمای آن از دور لذت بخش است .
و آن هنگام که از جا برخیزم خشک و تر خواهند سوخت و آنان که آتش بر افروختن در خشمی که در خاکستر دوست جای گرفته آرزوی نبودن خواهند کرد .
در پی علاقه و عشق خود را نهیب می زنم و خواستنم زیستن با خاطرات است نه تنفر .
در پی عشقی بی بازگشت آتش نصیبم شد که با دریائی ، شعله های پیرامونش خاموشی نمی گیرند . دل به دنبال علاقه چشم را می بندد و عقل خواهان آرامش است عشق در سوی سرباز می زند ! حسد طبق معمول بیداد می کند . از دور بد خواهانی که دستی بر آتش دارند حکم می کنند از این سو زمان کوتاه است و خاطرات شیرین و من خود انتخاب نمودم که مهره بازی باشم . خود خواهی و بی توجهی به شرایط لحظه لحظه شعله های خشم را بر می انگیزد . چونان پروانه ای علاقه مند به لطافت گل مست و مدهوش و هم پیمان با آتش قصد برقراری آرامش دارم . اگر روی از هر طرف برگیرم بال خود و لطف گل بر باد خواهد رفت .
در ادامه تنهائی من شاید خود یابی است . دلا خو کن به تنهائی که از تن ها بلا خیزد . اما و این خود یابی لرزش در پی دارد و انتخاب علاقه و لطافت گل و یا در جریان آبی پر تلاطم ولی مطرب عشق عجب ساز ونوائی دارد .
طبع من آتش نیست .
خواست من زیستن با خاطرات توست که با نفرت آتش سرایت خواهد کرد
خواست من خاموشی عشق آتش افروزیست که خود می داند که چه کرده و می کند و یاد آور اوست لحظاتی که دم به دم مرثیه می خواند و سهم من از او تنها گریه بود و شکایت و من چون جان شیرین دوست می دارمش .
گریه کن .
« به کعبه گفتم تو از خاکی من هم از خاک، چرا باید به دور تو بگردم؟ ندا آمد که تو با پا آمدی باید بگردی، برو با دل بیا تا من بگردم!»
خدای نازنینم سلام!
اینرا که برایت مینویسم شاید خیلی کمتر از آنچه فکر میکردم نزدیک شدهام به تو. خیلی شاید مسخره باشد اینکه بنشینم برای کسی نامه بنویسم که هنوز من قلم نجنبانده، نانوشتههایم را میخواند، اما، نمیدانم چرا اینقدر محتاجم به نوشتن برای تو ... میشود برای چند لحظهای رویت را برگردانی تا من آسوده بنویسم؟! میشود برای یک نیم ساعت ناقابل، خدا نباشی و بگذاری بنویسم که چه قدر این همه دور بودن از تو ، بیچارهام کرده؟ و تو با آن چشمها، براندازم نکنی که یعنی مطمئنی؟! و من پشتم بلرزد و یک دفعه یادم بیاید که تو خدایی و من ... منم!
خوب است! همیشه فکر میکردم خدایی مثل تو داشتن، خدایی تا بدین پایه مهربان و زودخشم، جسارتی در آدمی به وجود میآورد، جسارتی که گستاخانه در برابرش ایستادن تنها گوشهای باشد از سرانجامش ... و سرانجام من شد این پسرکی که نشسته است تا بنویسد که خوب امتحانی از من نگرفتی، این رسمش نبود به آزمونی بکشیام که یقین میدانستی مردود خواهم شد. یادت هست که چه قدر نزدیک بودی به من؟ و آنهمه سیب توی دامنم، آن طور دلتنگ نمیشدم برای هیچ کسی جز تو و شبهایی که ماه کامل میشد حیاط خانهمان بوی تو را میگرفت و من مینشستم روی زانوانت تا سرخی سیبی را میان سرخی دهانم قورت بدهم؟ حالا، چند ماه است که گرد شده است و تو نیامدهای و من همچنان منتظر ماندهام؟ و چند وقت شده است که سیب نخوردهام؟! حسابش از دستم در رفته است ... خیلی وقت است ... خیلی دور ...
تو باید حساب دستت باشد ... تو همیشه حساب دستت هست ... حتی وقتی خواستم توی بازی جر زنی کنم و بهانه آوردم که چرا باید همیشه تو بگویی چه بازی کنیم و تو گفتی باشد! خیلی راحت گفتی هر طور تو بخواهی و گفتم یک بازی جدید و گفتی چی؟! بازی جدیدی بود، خیلی جدید،خودم هم بلدش نبودم! یک شب تا صبح که تو خواب بودی نشستم و طرحش را ریختم! صبح که شد نگذاشتم دست و صورتت را بشویی و نشستیم برای بازی ... بازی مال من بود و قوانینش هم مال من بود ولی باز هم تو بردی! چقدر صورتت وقت بردن آرام است ... حتی وقتی کم مانده است خیال برد سرمستم کند ... چرا همیشه اینقدر آرامی؟
گفتم بیانصافی بود که اینطور به امتحانم کشیدی ... گفتی تو حق نداری به نحوه امتحان گرفتن من ایراد بگیری، من از همانی امتحانت کردم که خیال میکردی خوب آموختیاش ... گفتم آموخته بودم اما نه حیلههای تو را! نگذاشتی که هرگز بیاموزم که چطور دستت را بخوانم! همیشه دیر میشود که بدانم با من چه کردهای ... و خودم با خودم! مثل این تنی که به هر اشتباهی آلودم تا امروز که نشستهام تا آماده شوم برای رفتن، پشتم بلرزد ... بلرزم که چقدر خالیام! گریهام بگیرد و هی بخوانی توی گوشم! و امید بگوید: «صد بار اگر توبه شکستی ... باز آی!» و چرا این طور شد که راه را هم گم کردهام و هم پاهایم را! چه مزاح تلخی بود این معاملهی تو با من ...
آب آب، تن آلودهام را به آب شستهام را آلودم ... کجاست آتشی که تابم بیاورد؟ ... اینطور که وانمود میکنم تو نزدیکی به من، با آن صورت برافروخته و چشمهای مهربان ... گرم ... و مشتی که بازوانت را چسبانده است به تنهات ... خدا، خدا ... کجاست بادی که فرو ریزدم؟! که ریختم از آب ... آب ... آتش ... و خاکی که نمیپذیردم ... چه بد معاملهای کردی با من ... چه بد کردم با خودم ... و ثروت عظیم روحی را که تو، گفتی برتر است از من بر من ...
...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* به خدا خواهم گفت گوشهگوشه دردم را ... خوشهخوشه صبرم را ... بگذار بسوزدم ... بگذار تا زمین بلرزد از من و تن من ... این آلوده تنم ... به خدا خواهم گفت ...
** کسی گفته بود من مستجابالدعوه هستم! باور شده بود و بودم! ندا آمد که ناپاکی که دهان میگشاید برای نرسیدن صدایش به عرش، هر چه میخواهد، میدهیم ... از همان صدا بود که دیگر دعاهایم مستجاب نشدند!
سلام دوستان عزیزم :
یک ماه دیگر یکی از دوستان نزدیکم عمل دارد و یک تومور مغزی در سرش است . از شما خواهش می کنم که براش دعا کنین تا خوب بشه و من امیدوارم که خوب می شه چون به دلم افتاده که خوب می شه و از خدا خواهش می کنم که کمکش کنه که بتونه از زیر عمل بیاد بیرون چون دکتر معالجش دکتر صمیعی است و من می دونم که دوستم دووم میاره و می تونم دوستم را ببینم .........
تو رو خدا براش دعا کنین تا بازم بتونه بخنده و بتونه به جمعمون بیاد و بتونه زندگی کنه و بتونه معنی زندگی رو بفهمه ........
خواهش می کنم سر نماز براش دعا کنین ...........
دنیای عشاق :
دستان گرم و پر عشقی دستانم را گرفت گویی از دنیایی جدید به این عرصه آمده بود با تعجب از او پرسیدم : لیاقت آشنایی با چه کسی را دارم لبخند گرم و صمیمی به من زد که گویی هزار سال است که با من دوست و هم پیمان است .
گفت که من حضرت عشق هستم و آمده ام از طرف کسی به تو بگویم که واقعا" دوستت دارد و گفت که شب و روز در فکر توست و گفتم این کیست که شب و روز در فکر منه .
گفت او ((...)) است و زلال ترین عاشق روی زمین است و من فهمیدم که زندگی بدون او برایم معنی نداره ...
اول خدا بعد بنده ی خدا :
دیروز باز قلب بنده ای را رنجاندم و دلش را شکستم . با خود پنداشتم چرا و چگونه او را از خود راندم او فقط توقع بسیار کوچکی از من داشت . او می خواست که من دوستش بدارم و عاشقش باشم . من به او گفتم : دوستت دارم ولی نمی توانم عاشقت شوم . و گفت چرا ؟! من به او گفتم عشق واقعی من تعلق به پروردگارم دارد و او گفت که دیگر مرا دوست نداری و منم در پاسخ گفتم : چرا ؟ دوستت دارم .
گفت چگونه ؟ گفتم اول از خدایم ممنونم که تو را ساخت و مرا عاشق به دنبال تو انداخت . پس من نتیجه گرفتم که اول خدا بعد بنده ی خدا را دوست داشته باشیم ..........
خدایش با او صحبت کرد :
خدا از من پرسيد: « دوست داری با من مصاحبه كنی؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»
خدا لبخندی زد و پاسخ داد:
« زمان من ابديت است... چه سؤالاتی در ذهن داری كه دوست داری از من بپرسی؟»
من سؤال كردم: « چه چيزی درآدمها شما را بيشتر متعجب می كند؟»
خدا جواب داد....
« اينكه از دوران كودكی خود خسته می شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی اين را دارند كه روزی بچه شوند»
«اينكه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می كنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز يابند»
«اينكه با نگرانی به آينده فكر می كنند و حال خود را فراموش می كنند به گونه ای كه نه در حال و نه در آينده زندگی می كنند»
«اينكه به گونه ای زندگی می كنند كه گويی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می ميرند كه گويی هرگز نزيسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داری كه بندگانت چه درسهايی در زندگی بياموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اينكه ياد بگيرند نمی توانند كسی را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاری كه می توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»
« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»
«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»
« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»
« ياد بگيرند كه فرد غنی كسی نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسی است كه نيازمند كمترين ها است»
« اينكه ياد بگيرند كسانی هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»
« اينكه ياد بگيرند دو نفر می توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»
« اينكه ياد بگيرند كافی نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»
باافتادگی خطاب به خدا گفتم:
« از وقتی كه به من داديد سپاسگذارم»
و افزودم: « چيز ديگری هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»
خدا لبخندی زد و گفت...
«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»
« هميشه»
«خانه دوست کجاست؟»
در فلق بود که پرسید سوار.
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید
وبه انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت :
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است.
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد.
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد.
در صمیمیت سیال فضا خش خش می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بر دارد از لانه نور
و از او می پرسی خانه دوست کجاست؟
خوش آن روزي كه آغوشت بگيرم
رهايم كن به دام غم اسيرم
چو شب آيد به ديدار سحرگاه
به پيش چشم بيمارت بميرم
برو توش ضرر نمی کنی
باورم کن فقط همین :
باور کن صدامو باور کن
صدایی که تلخ و خستس
باور کن قلبمو باور کن
قلبی که کوهه اما شکستس
باور کن دستامو باور کن
که ساقه ی نوازشه
باور کن چشم منو باور کن
که یک قصیده خواهشه
وسوسه ی عاشق شدن
التهاب لحظه هامه
حسرت فریاد کردنه
اسم کسی با صدامه
اسم تو هر اسمی که هست
مثل غزل که عاشقانس
پر وسوسه مثل سفر
مثل غربت صادقانس
باور کن اسممو باور کن
من فصل بارونه دردم
مقصودم باغو گل و شبنم
درختم درخته خشکی
تو دست تگرگم
باور کن همیشه باور کن
باور کن حرف منو باور کن
که من همیشه عاشقم
کجاست مادر ؟ :
دلم تنگه برای گریه کردن کجاست
مادر کجاست گهواره ی من
همون گهواره ای که خاطرم نیست
همون امنیت حقیقی و راست
همون جایی که شاهزاده ی قصه
همیشه دختر فقیرو می خواست
همون شهری که قد خود من بود
از این دنیا ولی خیلی بزرگتر
نه ترس سایه بود نه وحشت باد
نه من گم می شدم نه یک کبوتر
دلم تنگه برای گریه کردن کجاست
مادر کجاست گهواره ی من
نگو بزرگ شدم نگو که تلخه
نگو گریه دیگه به من نمیاد
بیا منو ببر نوازشم کن
دلم آغوش بی ذغدغه می خواد
تو این بستر پاییزی مدفون
که هر چی نفس سبزه بریده
نمی دونه کسی چه سخته موندن
مثل برگ روی شاخه ی تکیده
دلم تنگه برای گریه کردن کجاست
مادر کجاست گهواره ی من
ببین شکوفه ی دلبستگی هام
چه قدر آسون تو ذهن باد می میره
کجاست اون دست نورانی و معجز
بگو بیاد دستمو بگیره
کجاست مریم ناجی مریم پاک
چرا به یاد این شکسته تن نیست
تو رگبار هراسو بی پناهی
چرا دامن سبزش چتر من نیست
دلم تنگه برای گریه کردن
کجاست مادر کجاست گهواره ی من .....................
سلام به دوستان :
تا حالا می دونستین آدم که چیزی دوس نداری و زیاد تمایل نداره سرش میاد .
من واکسن برای خدمت زده بودم که برم خدمت .
دیروز خواهرم گفت جواب دانشگاه فنی اومده .
منم گفتم ببینیم چی می شه و قبول می شیم و امروز صبح رفتم که سر خیابونمون و
روزنامه ی فرهیختگان گرفتم و دیدم که قبول شدم به خودم ایول گفتم و دکه ای
گفت اگه قبول شدی شیرینی بده و منم گفتم چشم و دو تا ساندیس گرفتم و
دادم بهش . و از اون جا رفتم به دوستم گفتم بعدش رفتم دفتر بابام و به بابام گفتم
و بابامم خیلی خوشحال شد انگار یه عمر جوون شده و همکارای بابام تبریک گفتن
و بابام که از رانندگی من وحشت داره این بار خودش سویچ را داد و گفت برو به
الیاس ( فامیلمونه که با هم یه جا قبول شدیم ) بگو و رفتم به الیاس گفتم و از اون
ور رفتم به عمم گفتم و حسابی خوشحال شد بعد ماشین را بردم دادم به بابام و
هکارای بابام تبریک گفتن و بعد اومدم خونه و به خواهرم گفتم قبول نشدم و بعد
گفتم نه بابا قبول شدم و حسابی روز خوبی بود و زنگ زدم به خواهر بزرگمم هم
گفتم و حسابی شیرینی باید بدیم .
دوستان من 14 مهر می رم که ثبت نام کنم .
التماس دعا ................
پائیزی در کار نیست ......
هر چه هست گرمای طاقت فرسای تابستان تمام نشدنی است و بس!
تلخ است که در این گرما هم از سرما برخود بلرزی.......
سرمای وجودم بیداد میکند........
یخ زده ام ......
خسته از راه و تشنه ی آب و ......
چه بیهوده نفس میکشم من!
نفسهای تکراری !
پر از واهمه برای هیچ.......
باور کن زود است برای به پوچی رسیدن .......
اما من سالهاست پوچی را در درونم می یابم.......
اینجا هم کوچک است برای وسعت یک روح باور نشده..........
دنبال پاییز می گردم که در غربی ترین غروب نارنجی ، لای حریری از جنس دلتنگی آرمیده است . برایش می نوازم ، برایش اشک می ریزم . حالا زمان گذشته و سر انگشتان من سوز شکست ناپذیر تار را حس می کند و اشک هایم که به استقلال پاییز رفته بودند ، در سراشیبی زمان دفن می شوند .
اما براي يافتن حقيقت يكي شتاب را برگزيد و ديگري شكيبايي.
اولي گفت : آدميزاد در شتاب آفريده شده ٬ پس بايد در جستجوي حقيقت دويد. آن گاه دويد و فرياد برآورد : من شكارچي ام٬ حقيقت شكارچي من است.
او راست مي گفت: زيرا حقيقت٬ غزال تيزپايي بود كه از چشم ها مي گريخت.
اما هرگاه كه او از شكار حقيقت باز مي گشت٬ دست هايش به خون آغشته بود. شتاب او تير بود. هميشه او پيش از آن كه چشم در چشم غزال حقيقت بدوزد٬ او را كشته بود.
خانه باورش مزين به سر غزالان مرده بود. اما حقيقت٬ غزالي است كه نفس مي كشد ....
اين چيزي بود كه او نمي دانست ....
ديگري نيز در بي صيد حقيقت بود. اما تير و كمان شتاب را به كناري گذاشت و گفت : خداوند آدميان را به شكيبايي فراخوانده است. پس من دانه اي مي كارم تا صبوري بياموزم.
و دانه اي كاشت٬ سال ها آبش داد و نورش داد و عشقش داد. زمان گذشت و هر دانه٬ دانه اي آفريدو زمان گذشت و هزار دانه٬ هزاران دانه آفريد. زمان گگذشت و شكيبايي سبزه زار شد. و غزالان حقيقت خود به سبزه زار آمدند. بي بند و بي تير و بي كمان.
و آن روز٬ آن مرد٬ مردي كه عمري به شتاب و شكار زيسته بود٬ معني دانه و كاشتن و صبوري را فهميد. پس با دست هاي خوني اش دانه اي در خاك كاشت ....
ای دل دیگه گولم نزن من دیگه عاشق نمی شم :
اولین باری که تو زندگیم عاشق شدم آخرهای سال 83 بود . که صبح ها موقع رفتن به هنرستان او را می دیدم هر صبح که او را می دیدم روحیه ام برای زندگی و درس خواندن چند برابر می شد طوری که من به او همیشه سلام می کردم و جوابی نمی شنیدم و دیگه بعد از چندین روز دیگه دلم دوام نیاورد و باید حرف دلم را به او می زدم و همین طورم شد نامه ای صبح به او دادم و روز بعد جوابی داد که نمی تونه با من باشه و موقعیتش را نداره و روزهای بعد نامه دادن های ما دو تا ادامه داشت ولی رومون نشد با همدگه صحبت کنیم و فقط چندین کلمه بین ما بیشتر رد و بدل نشد و بعد هم با هم خداحافظی کردیم و او به من شماره تلفن داده بود و روزهایم را با او تلفنی صحبت می کردم و یک روز مانده بود به تحویل شدن سال 84 با هم قرار گذاشتیم ولی این بار عاشق هم بودیم و با هم در مورد آینده صحبت می کردیم و از داشتن چند تا بچه و علایق های مشترکمون آنقدر در مورد آینده و از آرزوهامون حرف زدیم که نفهمیدیم که چه جوری وقت گذشت و با هم خداحافظی کردیم و سال خوبی را برای هم آرزو کردیم و او رفت و منم باز در فکر رسیدن به او بودم و جالب اینجاست که طی آشنایی ما من حتی دستم به دستش نخورده بود و فکر خطایی در ذهنم خطور نکرد ( فکر بد ) و من این را از یک عشق پاک و بی هوس می دانستم نه چیز دیگری . و هر روز تقریبا" با هم صحبت می کردیم و یا من می رفتم دم پنجرشون و همدیگه را نگاه می کردیم و برای هم بوس می فرستادیم و من هیچ وقت از دیدن او سیر نمی شدم . و بعد سیزده عید که باید به مدرسه می رفتیم یک روز به من نامه ای داد و گفت تو خونه به من شک کردند و گفت مدتی آفتابی نشو سر راه مدرسه ام و منم خیال کردم می خواد من را بپیچونه، پیشش نمی رفتم ولی طوری خودم را جلوش قرار می دادم و بدونه که من می خوامش ولی یک روز که دم راش نشسته بودم و یکی از دوستام هم با من بود و یک زن چادری آمد پیشم و گفت ببخشید شما آقا نیما هستید و منم فهمیدم که خواهر دوست دختر من است گفتم نه نیما دیگه کیه و زنه قرمز شد صورتش و منم گفتم بذار بیشتر از این ضایع نشه جلوی خودم و دوستم گفتم حالا خیال کن نیما هستم چیکار داری و گفت یه بار دیگه به فاطمه ( همون دوست دخترم ) زنگ بزنی و یا جلوی راهش سبز بشی یه کاری می کنم که جنازه ات دست پدر مادرت نرسه ( چرت و پرت می گفت ) و منم گفتم باشه شما به بزرگی خودتون ببخشید ( راستی این زن شوهرش جانبازر بود و دوست داشت خواهرش را به یک جانباز 50 در صد بدهند ) و این خانواده آنقدر عقده ای بودند ( به جزء خود فاطمه ) باباش سر خیابانی که من با خواهر فاطمه حرف زده بودم واستاده بود و برادر زاده ی فاطمه هم دم خیابان مدرسه مون واستاده بود تا من را خفت کنن ولی من چنان تیز بازی در آوردم راحت به دم مدرسه مون رسیدم بدون این که برام مشکلی پیش بیاد و حدود 2 هفته آنجا آفتابی نشدم و به یکی از دخترهای فامیل که باهاش خیلی صمیمی بودم موضوع را بهش گفتم و او هم به فاطمه زنگ زد و فاطمه بهش گفت نیما را دوست دارم و گفته بود که زندگی بدون نیما برایم مفهومی ندارد و گفته بود که تا 7 سال دیگه منتظرم می ماند . و فامیلمون هم آمد به من گفت و منم گفتم عجب دوست با مرامی دارم و منم که تو خیلی شاد شدم زنگ زدم خونه ی فاطمه و خواهرش گوشی را برداشت و منم قطع کردم و 5 دقیقه بعد زنگ زدم خونه ی فامیلمون و فامیلمون گفت که خواهر فاطمه زنگ زده و چرت و پرت گفته ( خواهرش فاطمه را زده بود فکر کنم و فاطمه هم شماره ی فامیلمون را داده بود ) و منم دیگه یه مدت بی خیالش شدم ولی جلوش آفتابی می شدم و چون با خواهر زاده اش ( دختر خواهرش همونی است که مادرش دوستی من و فاطمه را به هم زد ) می رفت مدرسه و می آمد باهاش صحبت نمی کردم و فقط از جلوش رد می شدم تا این که تابستان شد و قرار بود من روز تولدم که روز 27/ 4 بود زنگ بزنم و زنگ زدم ساعت 7 و قرار بود که با هم حرف بزنیم ولی نامرد گوشی را خودش برنداشت و منم چون بابام فرداش قرار بود ماشین جدید بخره دیگه آنقدر سرم به ماشین گرم بود تا یه 7 یا 8 ماه دیگه جلوش آفتابی نشدم ولی گاهی اوقات که دلم برای صداش تنگ می شد یه زنگ می زدم به خونشون ولی حرف نمی زدم و قطع می کردم یه روز زنگ زدم و گفتم چرا این جوری شدی و گفت خودت بهتر می دونی ؟ ولی من نمی دونستم که چرا یهو از من دل کند و دیگه شد سا ل 1385 و من یک بار با ماشین رفتم جلوش و نوار بنیامین را هم گذاشته بودم و ماشین را پا رک کردم آن ور خیابان و رفتم جلو و خواهر زاده اش هم پیشش بود ( خواهر زاده اش هم سن خودش است ) و گفتم فاطمه یک دقیقه بیا کارت دارم و فاطمه گفت برو گمشو و من هم گفتم باشه و رفتم دیگه بی خیالش شدم و رفتم و آن روز نرفتم مدرسه و روز بعدش رفتم مدرسه و ناظم آمد جلو و گفت یک زنه آمده مدرسه و گفته تو مزاحم خواهرش شدی و گفت شکایت کرده و به بابات زنگ بزن بگو بابات بیاد مدرسه و منم زنگ زدم بابام آمد و من رفتم کلاس .
بابام آمد و بعد نیم ساعت من را صدا زدند و منم رفتم دفتر و از مدیر مدرسمون توقع نداشتم که بیاد بره رضایت بگیره و مدیر مدرسمون گفت که دیگه از این کارها نکنی و منم با بابات می ریم تا رضایت بگیریم و منم رفتم سر کلاس . و تو اون روز و روزهای دیگه حالم خیلی داغون بود و می ترسیدم که یه اتفاقی برام بیفته مثلا" یکی بیاد من را خفت کنه و همین اتفاق افتاد و چند روز بعد از آن ماجرا یه روز که زنگ تفریح زدند با رفیق هام تو حیاط مدرسه نشسته بودیم که دو تا مرد ریشو آمدند و رفتند دفتر مدیر مدرسه و منم که فهمیدم فامیل های فاطمه هستند رفتم وسط های کلاس نشستم و فامیل های فاطمه آمدند دم کلاس و به بچه های کلاسمون گفتند با نیما کار داریم و بچه های کلاسمون هم گفتند نیما امروز نیامده مدرسه ( دم همشون گرم ) و خطر دیگه از بیخ گوشم رد شد و ناظم مدرسمون هم با فامیل های فاطمه صحبت کرد و آنها هم دیگه بیخیال ماجرا شدند . و الآن حدود یک سال از آن ماجرا می گذره و منم هر وقت دلم برای صداش تنگ می شه ، می رم به خونشون زنگ می زنم ولی حرف نمی زنم . فقط شنیدن صداش اونم از دور برام کافیه . ولی بعضی اوقات توی خیایان می بینمش و اونم منو نگاه می کنه ولی افسوس که این همه ماجرا برای ما پیش آمد که همه ی پلهای آینده مون را هم خراب کرد . امیدوارم که هر جا هست خوب و خوش باشد و یکی پیدا بشه که دلش را بلرزونه .
هوس دارم ...
هوس فکر کردن ، عجیب است ؟
نیست ! دیر زمانی است که بدان می اندیشم ولی نتیجه چه ؟
هیچ ...
حتی گاهی از آن هم هیچ تر !
گمانت را می خوانم ، آری . حق با توست ...
ولی چه کنم ؟
قاعده است ؛ هر چه بیشتر پی اش می روی ، کمتر می رسی .
به جِد این گونه ام .
با این تفاوت که پی اش نمی رَوَم ، پی اش می دَوَم .
بی شک همین است. اکنون این گونه ام . کلافه .خسته . داغان . پر از فکر .
جلوی آینه می ایستم ؛ چه هستم ؟
فکر . پر از فکرم . نه ؛ نه آنگونه که می اندیشی ! من پر از فکر بی پایانم ...
پر از فکر آینده ... که تا اکنون اینگونه پی اش نبودم ... چون آن پی من نبود ...
راحت بودم ... به راستی ، ولی اکنون چه کنم ؟ اکنون که پی من است و من نیز شاید پی او ...
نمی دانم .
.
.
.
کاش کسی ، فقط کسی می گفت که چه کنم؟
کاش این کاسه از دستم می افتاد – همان چه کنم را می گویم –
بی شک دچارش شدی ! دنبالت می آید ، نمی آید ! می دَوَد ... نمی توانی فرار کنی ...
شاید تو می توانی ، ولی من چه ؟
.
.
.
به راستی آینده ی هر کسی این اندازه هراسناک است ؟
کاش همه اش به آن فکر ها ختم می شد ...
فکر های بد ... هراس از این آینده ی مبهم ... این فکر ، داغانم می کند ...
این افکار است که رهایم نمی کند...
.
.
.
قاعده است ، تو نمی توانی کاری کنی ... من نیز ! ولی باید ، مگر نه ؟ باید که بگویم
من
آری
یا
خیر
می پذیرم !
یک کلمه است
ولی جان آدم را می گیرد ...
باور کن !
حس کردی؟ همین است ، این درد را می گویم ...
نه آری
نه ، نه
هیچ یک را نمی توانم بگویم
کاش خالی از فکر بودم
اشتباه نکن ! آن ها را می گویم – هراسناک- به راستی هراس انگیزند...
و اکنون این منم ... بی زمان ... فرصتم رو به اتمام است ... و من خالی از تصمیم
خالی از فکر ... خالی از آینده ... ولی پر امید
بار خدایا ، به راستی سخت است و خوف انگیز این تصمیم روح فرسا کمکم نمی کنی؟
اَلّهم اِجعَل عَواقِبَ امورِنا خَیراً ... برایم فراوان دعا کنید که بیش از هر چیز بدان محتاجم...
می کنم تا کسی تورا در ان نبیند .
وقتی می خوابم تورا در خواب می بینم پس بیشتر می خوابم تا تو را بیشتر
ببینم مرده ها هم خواب می بینند پس می میرم تا تو را همیشه ببینم .
وقتی مرا به دنیا اوردن به من گفتن رمز خوشبختی تو در دوست داشتن
است و وقتی به خودم امدم و خواستم تورا دوست بدارم به من گفتن که
باید از تو و عشق پاکت جدا شوم ولی اگر تموم اسمان ها شکافته شوند و
زمین را در کام خود فرو برند من از تو و عشق پاکت دست بر نمی دارم تا
روزی که خودت بگویی دوستت ندارم و ان وقت پرپر می شوم.
به امید آن روز که :
با صدایی خسته و غمگین برای آخرین بار با او خداحافظی کردم و خیلی دلمان گرفته بود و باید امروز هر کی زندگی و سرنوشت خود را انتخاب می کرد و و من مانده بودم و او .
ولی دست سرنوشت و تقدیر دست ما را از هم جدا کرد و او برای من آرزوی موفقیت کرد و من هم به او گفتم امیدوارم هر جا هستی احساس کنی که خوشبختی .
وقتی که حرفم تمام شد با صدای گرفته رو به من کرد و گفت خوشبختی کلمه ی غریبی است که اگه از تو جدا بشم هیچ وقت نمی تونم داشته باشم ولی این حرفها همش حرف بود .
من گفتم امیدوارم که یکی پیدا بشه قلبت را بلرزونه .
باز با صدایی گرفته به من گفت امیدوارم هیچ وقت دلم برای کسی دیگر جزء تو نلرزد ولی باز باید می رفتیم .
و من گفتم منم مثل تو ام چون دلم پیرز تر از اونی است که بخواد برای کسی جزء تو بلرزد ، ولی من خودم هم می دونستم این قلب تا کی زنده می مونه بی او .
گفت که باید بهش امید داد باید بخواهیم که زنده بمونه و گفت امید است که انسان را زنده نگه می دارد . پس من هم مثل تو نمیتوانم فراموشت کنم .
چون هر دویمان قلبهایمان برای همدیگر می تپد .
پس نمی گویم به امید دیدار
می گویم به امید آن روز که تو را باز با صورتی شاداب و لبانی پر خنده در آغوش بگیرم .
پس به امید آن روز که ....................
می نویسم می نویسم :
می نویسم ، می نویسم از تو ، تا تن کاغذ من جا دارد .
با تو از حادثه ها خواهم گفت :
گریه این گریه اگر بگذارد .
با تو از روز عزل خواهم گفت :
فتح معراج ، عزل خواهی نیست .
با تو از اوج غزل خواهم گفت :
می نویسم همه ی هق هق تنهایی را ...
تا تو از هیچ به آرامش دریا برسی .
می نویسم همه ی با تو نبودن ها را
تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببری .
تا تو تکیه گاه امن خستگی هام باشی .
تا تو باز مرا به دیدار خود من ببری ........
زندگی :
به من می گفت :(( زندگی بهانه ایست برای ماندن ، زندگی قصه ایست برای خواندن ، زندگی جاده ایست برای رفتن )) اما من بهش گفتم : (( زندگی بهانه ایست برای ماندن و قصه ایست برای خواندن ، ولی جاده ای نیست برای رفتن ، بلکه زندگی مانند جاده ای است که در انتهایش بر روی تابلو نوشته شده :دور زدن ممنوع ))
سوال عشق :
عشق سوال بی جوابه
تقصیر پیاله ی شرابه
در سینه نشوندنش ثوابه
یا اینکه حباب روی آبه نمی دونم
عشق رهیب دو نگاهه نمی دونم
یا اینکه حدیث یه گناهه نمی دونم
عشق تمنای دو قلبه نمی دونم
یا اینکه رفیق نیمه راهه نمی دونم
من عشقو رو پیشونی بر خاک بجویم
بر چهره ی عاشقان غمناک بجویم
در چشم به اشک آمده ی مست خرابات
یا پیش فقیر دست و دل پاک بجویم
ای عشق عزیز هر چه هستی
من بنده ی درگاه تو هستم
تا یک قدمی به مرگ مانده
ای عشق هوا خواه تو هستم .
تماشای چند لحظه زندگی :
تماشاي چند لحظه زندگي، مثل فيلمي از حركت ابرها و تاريك و روشن شدن سريع آسمان يا رشديك گياه يا در آمدن جوجهاي از تخم در چند ثانيه! :
مادري تنها و گرمازده در خانهاي است كه بايد پوشال كولرش عوض شود و پسري آن سوي شهر زيرباد خنك كولر در ماشينش نشسته و ترانهاي را سرخوشانه زمزمه ميكند. او به سمت استقلالش،خانهاش ميراند و عاشق ترانه ما چار تا برادر... ميگرديم دور مادر است!
دلم ميگيرد. به آسمان نگاه ميكنم، به رنگين كماني كه حالا نيست و نيمي در آفتاب و نيمي در ابرمنتظر نشسته تا در پاييز جلوه كند.
تابي از تايري كهنه پاهاي مردي خسته را از زير درخت تا وسط رودخانه ميبرد. مرد مثل بچگي باخودش مسابقه ميدهد! او هر بار پايش را محكمتر به زمين ميكوبد تا بالا و بالاتر رود. او از خنكاي آبو باد تندي كه به صورتش ميوزد، ذوق ميكند.
زني نازك نارنجي در ترافيك و گرما گير كرده. بادبزن در دستش مثل برف پاك كن ماشين به چپ وراست صورتش حركت ميكند!
پسري روستايي با دستاني آفتاب سوخته و خراشيده از خار، كاسهاي تمشك را در گوش مسافرانفرياد ميكند!
ايستگاهها، منتظر آخرين قطارند!
از بالاي بالا، گندم زارهاي زرد، شاليزارهاي سبز و گلهاي بنفش و قرمز مثل لحافهاي رنگي روي زمينخواب آلود را پوشاندهاند.
بزغالهها طعم غريب آلاسكاي علف در زمستان را از خاطر بردهاند و علفهاي گرم شيب كوه راتندتند ميجوند.
مردي چند تير برق مانده تا به خانه برگردد. او بيآنكه نگاه كند از كنار يك چوب بستني كه جايدندانهاي كوچك بچهاي روي آن مانده، رد ميشود.
نزديك غروب، مسابقه چراغها براي روشن شدن آغاز ميشود. تنها تماشاچي اين مسابقه منم.چراغي در پناهگاه ميان كوه اول ميشود!
شمعها چه زود فراموش ميشوند و شمعدانها اغلب خالياند، در حالي كه ميتوانند صورتهايي راكه دور ميز شام نشستهاند روشنتر به خاطرهها بسپارند.
كنار درياچه كسي با سايهاش خلوت كرده و موجهاي ريز سكوت را بر آبهاي زلال تماشا ميكند.
خستهها زودتر ميخوابند. پشهبندهاي سفيد لرزان در باد بين آدمهايي كه زير آسمان ميخوابند وپشهها فاصله مياندازند. خوابها هميشه طولانياند اما يا از ياد ميروند يا فقط چند ثانيه ميتوانيتعريفشان كني!
موج و باد، ساحل شني را دوباره مرتب ميكنند. جاي پاي هيچ مسافر ديروزي كنار ساحل نيست.نيمه شب شنها خنكتر ميشوند تا جاي پاي گر گرفته مسافران فردا را چند ساعت بر خود نگه دارند.
نماز در حنجره مؤمنين منتظر سحر است.
به زودي دوباره صبح ميشود. شايد تخمي بيآنكه گنجشك شود، بشكند و جوجه گنجشكي ناتمامبماند اما مادرها حتي اگر گنجشك باشند كاملا مادري ميكنند. شايد آن پسر، امروز به مادر تنهايش سريبزند. اميدوارم !
عشق حقیقی :
عشق حقيقي بي دليل است و از قلب سرچشمه مي گيرد. هرگز به دنبال تأييد عشق بامعيارهاي ذهني نباش. ذهن فقط به درد زندگي در دنيا مي خورد. اگر بخواهي مي تواني به توانايي ها و امكانات فردي كه دوستش داري فكر كني اما در اين صورت تو براي زندگي آينده به دنبال شرايط بوده اي. عشق فراتر از اينهاست. فراتر از معيارهاي ذهني است. عشق از جاذبه هاي بدني هم فراتر است نزديكي عشق فاصله هاي زماني و مكاني را درهم مي شكند چون مرز عشق از زمان و مكان فراتر است.
تو از طريق قلبت با قلب ديگري ارتباط مي گيري... اين رابطه كلامي نيست به حرف در نمي آيد و با هيچ معيار ذهني قياس نمي شود. از قلب عشق و اعتماد زاده مي شود. ذهن هميشه ترديد دارد در حالي كه عشق كاملاً اعتماد مي كند. عشق از بدن چهارم مي آيد بنابراين با معيارهاي بدن هاي پايين تر قابل سنجش نيست و فقط به وسيلة آنها به نحوي محدود حس مي شود.
شما وقتي كسي را دوست داريد تنها از حضورش شاد مي شويد و ديگر نيازي به هيچ چيز ديگري نداريد.
حالا به عنوان يك شاهد به فردي كه از عشق خود نسبت به او شك داريد فكر كنيد. تصور كنيد كه مقابل هم قرار گرفته ايد و شما به عنوان شاهد هم خود را مي بيني و هم او را. چه احساسي داريد؟ آيا ضربان قلبت تان تندتر شده؟ آيا حس مي كنيد امواج شادي بخش از سوي قلب او به سمت شما مي آيد؟ آيا حضور او برايتان نشاط آور است؟چشمان خود را ببنديد و اين امواج را با تمام وجود بررسي كنيد. تنها عضوي كه مي تواند بگويد شما عاشقيد يا نه قلبتان است.
خدا نگهدار عزیزم :
خدانگهدار عزیزم
اما نمی شه باورم
توی چشام نگاه نکن
این لحظه های آخره
آخه چه طور دلم بیاد
چشماتو گریون ببینم
می رم ولی اینو بدون
چشم انتظارت می شینم
می رم ولی گریه نکن
نذار از عشقت بمیرم
شاید تا اوج بی کسی
با عکست آروم بگیرم
می رم ولی بدون یکی
خیلی تو رو دوستت داره
یکی که از دوری تو
سر به بیابون می ذاره
خدا نگهدار عزیزم :
دارم می رم از این دیار
اینجا کسی منو نخواست
تو هم منو تنها بذار
اینجا غریب بودم ولی
مسافرم باید برم
گریه نکن خدا می خواست
دوسم نداشتی اما من
ازت یه نامه مونده بس
غریب و نامردن نا مردما
تو رو از من ربودنو
اینو بدون تویی
فقط دلیل بودن فقط
مهمون نوازی کردنو
منو از اینجا روندنو .......
خیال آرزو :
نشسته ایم بر قالیچه ای به اسم جوانی
می تازیم و گرد و خاک می کنیم
زمین زیر پایمان است و اسیر یک بازی شده ایم به اسم غرور
دیواری را برای پشت سر نهادن بلند نمی بینیم
سرا پا شور ، برد و باخت را می شناسیم ؟!
آشناییم با شعور ؟
و جرایم با غم ؟
یا غرق در غرور ؟
چیزی در ماست که روز و شب آرام نداریم
چیزی از جنس جستجو
..................چیزی مثل خیال یک آرزو
برای رفع تشنگی تشنخ به تشنه لب نکن :
در این دار خسته کش دیگر بریده نفسم
هر چه تلاش می کنم به آرامش نمی رسم
در این دیار خسته کش وجود من بیهوده شد
مرسیه های عاطفی اینجا از من ربوده شد
روز نفس ، نفس زنان رو به سراب می روم
خشک گلو و تشنه لب به عشق آب می روم
شب که به خانه می رسم ، شکسته بالو و خسته جان
در غم فردای دگر باز به خواب می روم
از تن خشک شاخه گل توقع جوانه نیست
اسب نفس بریده را طاقت تازیانه نیست
از گل چهره سوخته طراوتی طلب نکن
برای رفع تشنگی تکیه به تشنه لب نکن
فرشته ی نجات من دیر به ما رسیده ای
کهنه شد زخم ما ، کوشش بی سبب نکن........
در ظاهر شبنم اما در دل :
انسان آن قدرها كه به نظر مي آيد،
كوچك و حقير نيست.
او تمامي آسمان و كائنات را در خويشتن دارد؛
او همه ي هستي را در خويش پيچيده است.
آري، او در ظاهر شبنمي بيش نيست،
اما در دل، اقيانوسي بي كرانه را پنهان كرده است.
علم، به همين ظاهر محدود پرداخته است؛ ظاهر شبنم.
آنهايي كه به ژرفاي هستي آدمي فرو رفته اند،
با شگفتي دريافته اند كه
هر چه بيشتر در اين بي كرانه غرق شوند،
او را بي كرانه تر مي يابند.
هنگامي كه به هسته ي مركزي وجود آدمي مي رسي،
در مي يابي كه او با هستي يگانه است.
او همه ي جهان است.
اين است تجربه ي ذات الوهي در انسان
به درون خويش سفر كن.
به ژرفاي خود برو.
خدا در توست.
كشفش كن
عشق عرفانی :
دارم و بگویم که زندگی بدون همه یشما برای من مرگ است . از هیچ چیز در این زندگی نفرت ندارم جزء ریا و دروغ . گاهی آۀنقدر عاشق می شوم که دوست دارم در زیر باران قدم بزنم و کلمات عاشقانه ای که در طول این همه سال در ذهن کوچکم قدم می زدند را برای تو بخوانم و بگویم که دوستت دارم . شاید که چهره ی خوب و قابل قبولی برای تو نداشته باشم و پر از گناه و .... باشم ولی با این وجود می خواهم بگویم که زندگی بدون عشق ، یعنی در کل زندگی بدون تو برای من مفهومی ندارد و آن روزی که از عشقم جدا می شوم که بمیرم . گاهی اوقات آنقدر عاشق می شوم که دوست دارم ترانه هایی را که در زیر باران های بهاری برایم می خواندی را روی درختان حک کنم و بگویم که آن زمان که زمان یاد ندارد من عاشق تو بوده ام و با همه ی وجود دوست دار تو بودم و پذیرای محبت های بی دریغی که به من می کردی بودم و دوست دارم که با تو به اوج آسمان بروم و جایی که هیچ کس جزء من و تو نباشد و با هم در اوج تنهایی حرفهایی که شاید برای هیچ کس نزده باشیم را برای همدیگر باز گو کنیم و خدا هم که در بالای سر ما ایستاده به صداقتمان پی ببرد و لطف کند تا ابد با هم بمانیم . من دوست دارم که سه استکان چای داغ را از میان دویست جنگ خونین ، پر از دروغ ، ریا ، حسرت ، آه و عشق بگذرانم و به آسمان برسانم و آن چای ها را با تو و خدایمان ، چشم در چشم هم بخوریم و بگوییم ای حضرت عشق و محبت و خالق همه ی خوبی ها ما دوست داریم تا ابد با هم باشیم و دوست داریم طعم خوش عشق و زندگی را در آخرت هم با هم بچشیم . می دانم ای خدای خوب مهربان تو هم دوست داری که این همه عشق و مهر و محبت و دوستی و علاقه ی بین ما را ببینی و خود را تحسین کنی و بگویی که چه بندگانی دارم که در این دنیا هم از هم دور نمی شوند و با هم هستند و این لحظه ها من در کنار تو و خدای خود هستم و همه ی عاشقان در همسایگی ما هستند و برای دیدن عشق و علاقه و ..... بین ما می آیند و من با آنها و خدا که در کنار من نشسته صحبت می کنم و خدا به من می گوید تو بهترین بنده ی عاشق من هستی که تا ابد در کنار من ماندی و باز می گوید به یاد داری در اوج آسمان ها با هم چای خوردیم و منم می گویم بله خوب چه طور مگه ؟ و خدا می گوید دوست دارم به یاد گذشته ها باز هم با هم چای بخوریم و من می گویم چشم و می روم چای می آورم و همه با هم چای می نوشیم و خدا باز هم مرا شرمنده ی لطفش می کند و می گوید تو بهترین بنده ی عاشق منی که هم در روی زمین و هم در آخرت با من بودی و تو بهترین دوست منی و همیشه با من بودی . از من و عشقم تشکر می کند و می گوید جایگاه همیشگی شما عاشقان بهشت است . و خدا می گوید شما عاشق من و عشقتان هستید ولی من عاشق همه ی عاشقان هستم .
غریبه :
روحم یخ زده در انجماد بی معرفتی هایت ، قطره ای اشک نمی چکد در نیل چشمانم از کوه برف غم هایم . برق پول هرگز به خانه ام نیامد تا در روشنی آن ، نرگس معرفت ، هرگز به عمق وجودم نتابید تا برف غم هایم را آب کنی و زیر این برف عظیم ، چاه احساسم را به تماشا بنشینی .
گل سرخ :
می خواهم با قلم بر دلی که تو شکسته ای بنویسم : اگر می دانستم تا ابد زندانی عشقت می شوم ، به خدا سوگند هرگز به چشمهایت نگاه نمی کردم . اما حالا که در دام عشقت اسیر شده ام ، می نویسم : عشق من به تو گل سرخی است که فقط برای زنده ماندن به خار تمنا می کرد . تو را به بی وفایی متهم نمی کنم . حتی گناهانت را نمی شمارم . فقط گریانم که چرا نگفتی که من هم مانند تو چشمانم را بر روی تمامخاطراتمان ببندم که حالا دلتنگ نشوم . من وجودم را به تو و تورا به عشق خیالی باختم .
پاک بودن نگاه :
تا حالا تونستی آنقدر پاک باشی :
که با نگاه کردن به کسی که دوستش داری ؟
تمام نیازهایت برطرف شود .........
سنگینی نگاهت آنقدر بوده که .............
طرفی که نگاش می کنی سرش رو بندازه پایین ؟
هوس بازی رو بذار کنار
پاک ترین و صادقانه ترین دوستت دارم ها را می توان با نگاه گفت :
به یاد عزیزم :
هنوز هم قاب عکست روی تاقچه ی دلم هست هر روز نسیم ، عطر نفسهایت را از کوه بلند آزادی به مشامم می رساند و من ، آخر هر هفته به دیدارت می آیم : گلزار عاشقان ردیف عاطفه ها و شماره ی محبت . عزیزم هنوز هم صدای پایت را در کوچه می شنوم و همچنان در شب تاریک من ، یاد تو همچنان ستاره ای می درخشد ............. دوستت دارم .
لحظه های پایانی :
می خواهم لحظه های پایانی زندگی ام را تجسم کنم . چشم هایم را می بندم و در دریایی از تاریکی غرق می شوم . ناگهان خیالی از راه می رسد و سیاهی را محو می کند . برف می بارد و همه ی سطح زمین پوشیده از چمنی سبز رنگ است . برف آرام آرام روی زمین می نشیند .
همه ی آنها که مرا می شناسند ، آمده اند . آنها روی چمن و زیر آسمانی که از برف می بارد ایستاده اند و تماشایم می کنند . زنده ها با لباسهای خاکستری در یک طرف و مرده های سفید پوش در طرف دیگرم قرار دارند و من روی خطی که زندگی و مرگ را از هم جدا می کند ایستاده ام . قدرت انتخاب از من سلب شده . اینه گریه می کنند و آنها با تبسمی آرام دست خود را دراز کرده و مرا به سوی خود می خوانند . من برای لحظاتی به هیچ کدامشان تعلق ندارم . احساس زنده بودن در میان انگشتانم یخ زده . نگاهم اما هنوز به دورا دور کرانه های زندگی خیره مانده است . مثل یک آدم برفی در حال آب شدن هستم . وقتی که مهلت تمام می شود هنوز می خواهی زنده بمانی در حالی که خدا می داند هر آنچه را که باید ، انجام داده ای . ثانیه های آخر چه زود ترکم می کنند مزه روزهای بیهودگی مرا به وسعت مرگ می کشاند . حرکات همه در نظرم کند می آید . از اینکه بزودی همنشین مرده های چند هزار ساله خواهم شد می ترسم . نگاهم که با نگاه خیس عشقم در هم گره می خورد ناگهان همه چیز عوض می شود دلم می خواهد بیشتر زنده بمانم اما هیچ چیز دیگر در دست من نیست ترک آخرین نفر چه قدر سخت است . فرصت ندارم باید رنگ سبز چشمان زیبایش را برای همیشه خوب به خاطر بسپارم . پرده ی اشک صورتش را در نظرم تار می کند . فکر این که بعد از این در صحنه های زندگی اش حضور ندارم . بیقرارم می کند . من عاشق ترین تماشاچی لحظه های زندگی او بودم . حس این که چشمانش را برای آخرین بار گریان ببینم بی تابی ام را بیشتر می کند . می خواهم کاری بکنم مثلا" اشکهایش را با دستهایم پاک کنم اما حتی نمی توانم قدمی به سمت او بردارم . می خواهم حرفی بزنم اما جمله ها در سردی هوا بخار می شوند . گریان به آسمان نگاه می کنم و به قدر گفتن فقط یک کلمه فرصت می خواهم با صدایی خفه رو به پدرم کرده و می گویم چتر . نگرانم مبادا عشقم زیر برف خیس شده و سرما بخورد . صدایم به گوشش نمی رسد و آنها در حاله ای از مه گم می شوند . شانه های پدر اما در آن سو در انتظار اشک های بی قراری من است .
ساز دل :
در این غروب ، در این لحظه ی مرگ روز آفتابی ، در انتظار شبی دیگر به ساز دل گوش فرا می دهم و به صدا در می آورم نی لبک تنهایی را . با بغض آتشین در گلو ، بریده بریده میگویم که کجایی؟ تو نیستی و پاسخی برایم نیست و من فقط طنین صدا و هق هق هایم را در فضای خالی و سرد اتاقم می شنوم . چشمانم را که می بندم ، این جملات به ذهن آشفته ام سرک می کشند : (( دیروز گذشت ، امروز هم می گذرد ، در واپسین قدم های ساعت نگو : دریغ ، دریغ . بیا تا فردا ها را بسازیم ))
سرزمین درون من :
در درون من جایی هست که همه ی دماسنج های فکری و احساسی از کار می افتند و قضاوتی صورت نمی گیرد . در حریم اامن درون هیچ ضعف یا قوتی وجود ندارد و به همه ی ترس ها و غم ها و شادی ها و شجاعت ها خوش آمد می گویند آنجا محل اعتدال است . محل جدا ندیدن خود از دیگران و وحدت همه ی هستی . آنجا من و تویی وجود ندارد و هر موضوعی به ظاهر ناراحت کننده یا شادی بخشی در بی نهایت سرور گم می شود . آنجا حرف زدن بی فایده است . منطق و احساس ، دوری و نزدیکی ، گرمی و سردی و همه ی جفت ای متضاد همه ی دل مشغولی و توهم است . سرزمین سکوت درون بی حد و مرز است . با هر مشکلی پا به آنجا می گذارم خالی بر می گردم و اگر به خیال خود دست پر به آنجا بروم و در آینه ی بی نهایت نعمت ها و قدرت ها خجالت زده باز می گردم . آنجا جایی برای عرض اندام نیست و اگر سر به آسمان رسانده باشی با خاک سر به سری . همانقدر که اگر خود را خاک ببینی آسمان را نشانت می دهند . اصلا" آنجا بدون جهت و بالا و پایین است . برای وارد شدن به سرزمین درون اجازه گرفتن لازم نیست . همت کردن و در دم ظاهر شدن در آنجا با هم امکان پذیر است . هر وقت خواستی با خدا خلوت کنب و در زمان توکل به آنجا سر بزن ، حریم پاک عشق در انتظار توست .
شاعر که شدم :
شاعر که شدم ، نردبانی بلند بر می دارم ، پای پنجره ی پرسه های پسین پروانه می گذارم و به سکوت آن روزها سرک می کشم . شاعر که شدم ، می آیم کنار کوچه ی کبوترها ، تاریخ یادگاری دیوار را پر رنگ می کنم و می روم . شاعر که شدم ، عشق تمام کودکان جهان را می نویسم . دیگر چه فرقی می کند که معلمان چوب به دست ، به یکنواختی خطوط و مشق های شب شک ببرند یا نه . شاعر که شدم ، سیم های گیتارم را به سبزه های سبز سیزده بدر گره می زنم و آرزو می کنم که آهنگ پاک صدای تو را بشنوم . شاید که شاعری تنها راه رسیدن به دیار رویا و کوچه های خیس کودکی تو باشد .


