تبليغاتX
عاشقانه های نیما

برو توش ضرر نمی کنی

www.yadvarehnima.blogfa.com  

یادواره نیما


باورم کن فقط همین  :

 

 

 باور کن صدامو باور کن

 

صدایی که تلخ و خستس

 

باور کن قلبمو باور کن

 

قلبی که کوهه اما شکستس

 

باور کن دستامو باور کن

 

که ساقه ی نوازشه

 

باور کن چشم منو باور کن

 

که یک قصیده خواهشه

 

وسوسه ی عاشق شدن

 

التهاب لحظه هامه

 

حسرت فریاد کردنه

 

اسم کسی با صدامه

 

اسم تو هر اسمی که هست

 

مثل غزل که عاشقانس

 

پر وسوسه مثل سفر

 

مثل غربت صادقانس

 

باور کن اسممو باور کن

 

من فصل بارونه دردم

 

مقصودم باغو گل و شبنم

 

درختم درخته خشکی

 

تو دست تگرگم

 

باور کن همیشه باور کن

 

باور کن حرف منو باور کن

 

که من همیشه عاشقم

 

 


کجاست مادر ؟ :

 

 

دلم تنگه برای گریه کردن کجاست

 

مادر کجاست گهواره ی من

 

همون گهواره ای که خاطرم نیست

 

همون امنیت حقیقی و راست

 

همون جایی که شاهزاده ی قصه

 

همیشه دختر فقیرو می خواست

 

همون شهری که قد خود من بود

 

از این دنیا ولی خیلی بزرگتر

 

نه ترس سایه بود نه وحشت باد

 

نه من گم می شدم نه یک کبوتر

 

دلم تنگه برای گریه کردن کجاست

 

مادر کجاست گهواره ی من

 

نگو بزرگ شدم نگو که تلخه

 

نگو گریه دیگه به من نمیاد

 

بیا منو ببر نوازشم کن

 

دلم آغوش بی ذغدغه می خواد

 

تو این بستر پاییزی مدفون

 

که هر چی نفس سبزه بریده

 

نمی دونه کسی چه سخته موندن

 

مثل برگ روی شاخه ی تکیده

 

دلم تنگه برای گریه کردن کجاست

 

مادر کجاست گهواره ی من

 

ببین شکوفه ی دلبستگی هام

 

چه قدر آسون تو ذهن باد می میره

 

کجاست اون دست نورانی و معجز

 

بگو بیاد دستمو بگیره

 

کجاست مریم ناجی مریم پاک

 

چرا به یاد این شکسته تن نیست

 

تو رگبار هراسو بی پناهی

 

چرا دامن سبزش چتر من نیست

 

دلم تنگه برای گریه کردن

 

کجاست مادر کجاست گهواره ی من .....................

 

 


سلام به دوستان :

تا حالا می دونستین آدم که چیزی دوس نداری و زیاد تمایل نداره سرش میاد .

من واکسن برای خدمت زده بودم که برم خدمت .

دیروز خواهرم گفت جواب دانشگاه فنی اومده .

منم گفتم ببینیم چی می شه و قبول می شیم و امروز صبح رفتم که سر خیابونمون و

روزنامه ی فرهیختگان گرفتم و دیدم که قبول شدم به خودم ایول گفتم و دکه ای

گفت اگه قبول شدی شیرینی بده و منم گفتم چشم و دو تا ساندیس گرفتم و

دادم بهش . و از اون جا رفتم به دوستم گفتم بعدش رفتم دفتر بابام و به بابام گفتم

و بابامم خیلی خوشحال شد انگار یه عمر جوون شده و همکارای بابام تبریک گفتن

و بابام که از رانندگی من وحشت داره این بار خودش سویچ را داد و گفت برو به

الیاس ( فامیلمونه که با هم یه جا قبول شدیم ) بگو و رفتم به الیاس گفتم و از اون

ور رفتم به عمم گفتم و حسابی خوشحال شد بعد ماشین را بردم دادم به بابام و

هکارای بابام تبریک گفتن و بعد اومدم خونه و به خواهرم گفتم قبول نشدم و بعد

گفتم نه بابا قبول شدم و حسابی روز خوبی بود و زنگ زدم به خواهر بزرگمم هم

گفتم و حسابی شیرینی باید بدیم .

دوستان من 14 مهر می رم که ثبت نام کنم .

التماس دعا ................

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 11:14 قبل از ظهر توسط نیما |