سلام دوستان عزیزم :
یک ماه دیگر یکی از دوستان نزدیکم عمل دارد و یک تومور مغزی در سرش است . از شما خواهش می کنم که براش دعا کنین تا خوب بشه و من امیدوارم که خوب می شه چون به دلم افتاده که خوب می شه و از خدا خواهش می کنم که کمکش کنه که بتونه از زیر عمل بیاد بیرون چون دکتر معالجش دکتر صمیعی است و من می دونم که دوستم دووم میاره و می تونم دوستم را ببینم .........
تو رو خدا براش دعا کنین تا بازم بتونه بخنده و بتونه به جمعمون بیاد و بتونه زندگی کنه و بتونه معنی زندگی رو بفهمه ........
خواهش می کنم سر نماز براش دعا کنین ...........
دنیای عشاق :
دستان گرم و پر عشقی دستانم را گرفت گویی از دنیایی جدید به این عرصه آمده بود با تعجب از او پرسیدم : لیاقت آشنایی با چه کسی را دارم لبخند گرم و صمیمی به من زد که گویی هزار سال است که با من دوست و هم پیمان است .
گفت که من حضرت عشق هستم و آمده ام از طرف کسی به تو بگویم که واقعا" دوستت دارد و گفت که شب و روز در فکر توست و گفتم این کیست که شب و روز در فکر منه .
گفت او ((...)) است و زلال ترین عاشق روی زمین است و من فهمیدم که زندگی بدون او برایم معنی نداره ...
اول خدا بعد بنده ی خدا :
دیروز باز قلب بنده ای را رنجاندم و دلش را شکستم . با خود پنداشتم چرا و چگونه او را از خود راندم او فقط توقع بسیار کوچکی از من داشت . او می خواست که من دوستش بدارم و عاشقش باشم . من به او گفتم : دوستت دارم ولی نمی توانم عاشقت شوم . و گفت چرا ؟! من به او گفتم عشق واقعی من تعلق به پروردگارم دارد و او گفت که دیگر مرا دوست نداری و منم در پاسخ گفتم : چرا ؟ دوستت دارم .
گفت چگونه ؟ گفتم اول از خدایم ممنونم که تو را ساخت و مرا عاشق به دنبال تو انداخت . پس من نتیجه گرفتم که اول خدا بعد بنده ی خدا را دوست داشته باشیم ..........
خدایش با او صحبت کرد :
خدا از من پرسيد: « دوست داری با من مصاحبه كنی؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»
خدا لبخندی زد و پاسخ داد:
« زمان من ابديت است... چه سؤالاتی در ذهن داری كه دوست داری از من بپرسی؟»
من سؤال كردم: « چه چيزی درآدمها شما را بيشتر متعجب می كند؟»
خدا جواب داد....
« اينكه از دوران كودكی خود خسته می شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی اين را دارند كه روزی بچه شوند»
«اينكه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می كنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز يابند»
«اينكه با نگرانی به آينده فكر می كنند و حال خود را فراموش می كنند به گونه ای كه نه در حال و نه در آينده زندگی می كنند»
«اينكه به گونه ای زندگی می كنند كه گويی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می ميرند كه گويی هرگز نزيسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داری كه بندگانت چه درسهايی در زندگی بياموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اينكه ياد بگيرند نمی توانند كسی را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاری كه می توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»
« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»
«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»
« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»
« ياد بگيرند كه فرد غنی كسی نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسی است كه نيازمند كمترين ها است»
« اينكه ياد بگيرند كسانی هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»
« اينكه ياد بگيرند دو نفر می توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»
« اينكه ياد بگيرند كافی نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»
باافتادگی خطاب به خدا گفتم:
« از وقتی كه به من داديد سپاسگذارم»
و افزودم: « چيز ديگری هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»
خدا لبخندی زد و گفت...
«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»
« هميشه»


