تبليغاتX
عاشقانه های نیما

 

سلام آقای دکتر فره وشی : به  علت این که ایمیلتون را برام نذاشته بودین خواستم بگم ممنونم از حرفتون ............

 

آقای دکتر بله شماره تلفن من ۰۹۱۲۶۶۲۸۵۶۰ است و اگه می شه منو از حال خانم دکتر با خبر کنین .

 

منتظرتونم ...........



 

سلام دوستان : من چه قدر بی خیالم و این بی حیالی کار دستم می ده چون ۱۴ / ۱۰ / ۸۶ امتحان دارم و هیچ چی نخوندم ولی می دونم که استاد هوامو داره و اعتماد به نفسم دارم و شما هم دعا کنین که قبول شم ...........

 




تنها باش :

 

 

سعي كن هميشه تنها باشي

چون تنها به دنيا آمدي و تنها از دنيا خواهي رفت

هرگز به عظمت عشق نگاه نكن

چون آنقدر عظيم و بزرگ است كه هر وقت در تو آمد زندگيت را از بين خواهد برد

و اگر هم در زندگي عاشق شدي

سعي كن يكي را دوست داشته باشي با او صحبت كني با او بخندي و در غم او گريه كني ای عشق همه بهانه از توست من خاموشم این ترانه از توست


 بهار سبز :

در بهار سبز عاشق شدم تا برگ ريز پاييز ولي اكنون كه برگها مي پژمرند چگونه مي توان هنوز عاشق

ماند؟

قلب آدمي كوچك است كوچكتر از آن كه عشق و سرما و گرسنگي با هم در آن جا بگيرد.

 

 


امروز :

 

 

امروز تمام چیزها و آدمهای دور و اطرافت رو خوب ببین . زندگی خیلی طولانی نیست .

آتش سرایت می کند و تنها گرمای آن از دور لذت بخش است .

و آن هنگام که از جا برخیزم خشک و تر خواهند سوخت و آنان که آتش بر افروختن در خشمی که در خاکستر دوست جای گرفته آرزوی نبودن خواهند کرد .

در پی علاقه و عشق خود را نهیب می زنم و خواستنم زیستن با خاطرات است نه تنفر .

در پی عشقی بی بازگشت آتش نصیبم شد که با دریائی ، شعله های پیرامونش خاموشی نمی گیرند . دل به دنبال علاقه چشم را می بندد و عقل خواهان آرامش است عشق در سوی سرباز می زند ! حسد طبق معمول بیداد می کند . از دور بد خواهانی که دستی بر آتش دارند حکم می کنند از این سو زمان کوتاه است و خاطرات شیرین و من خود انتخاب نمودم که مهره بازی باشم . خود خواهی و بی توجهی به شرایط لحظه لحظه شعله های خشم را بر می انگیزد . چونان پروانه ای علاقه مند به لطافت گل مست و مدهوش و هم پیمان با آتش قصد برقراری آرامش دارم . اگر روی از هر طرف برگیرم بال خود و لطف گل بر باد خواهد رفت .

در ادامه تنهائی من شاید خود یابی است . دلا خو کن به تنهائی که از تن ها بلا خیزد . اما و این خود یابی لرزش در پی دارد و انتخاب علاقه و لطافت گل و یا در جریان آبی پر تلاطم ولی مطرب عشق عجب ساز ونوائی دارد .

طبع من آتش نیست .

خواست من زیستن با خاطرات توست که با نفرت آتش سرایت خواهد کرد

خواست من خاموشی عشق آتش افروزیست که خود می داند که چه کرده و می کند و یاد آور اوست لحظاتی که دم به دم مرثیه می خواند و سهم من از او تنها گریه بود و شکایت و من چون جان شیرین دوست می دارمش . 

گریه کن .


« به کعبه گفتم تو از خاکی من هم از خاک، چرا باید به دور تو بگردم؟ ندا آمد که تو با پا آمدی باید بگردی، برو با دل بیا تا من بگردم

 



خدای نازنینم سلام!

 

این‌را که برایت می‌نویسم شاید خیلی کمتر از آنچه فکر می‌کردم نزدیک شده‌ام به تو. خیلی شاید مسخره باشد اینکه بنشینم برای کسی نامه بنویسم که هنوز من قلم نجنبانده، نانوشته‌هایم را می‌خواند، اما، نمی‌دانم چرا اینقدر محتاجم به نوشتن برای تو ... می‌شود برای چند لحظه‌ای رویت را برگردانی تا من آسوده بنویسم؟! می‌شود برای یک نیم ساعت ناقابل، خدا نباشی و بگذاری بنویسم که چه قدر این همه دور بودن از تو ، بیچاره‌ام کرده؟ و تو با آن چشم‌ها، براندازم نکنی که یعنی مطمئنی؟! و من پشتم بلرزد و یک‌ دفعه یادم بیاید که تو خدایی و من ... من‌م!

 

خوب است! همیشه فکر می‌کردم خدایی مثل تو داشتن، خدایی تا بدین پایه مهربان و زودخشم، جسارتی در آدمی به وجود می‌آورد، جسارتی که گستاخانه در برابرش ایستادن تنها گوشه‌ای باشد از سرانجام‌ش ... و سرانجام من شد این پسرکی  که نشسته است تا بنویسد که خوب امتحانی از من نگرفتی، این رسمش نبود به آزمونی بکشی‌ام که یقین می‌دانستی مردود خواهم شد. یادت هست که چه قدر نزدیک بودی به من؟ و آن‌همه سیب توی دامنم، آن طور دلتنگ نمی‌شدم برای هیچ کسی جز تو و شب‌هایی که ماه کامل می‌شد حیاط خانه‌مان بوی تو را می‌گرفت و من می‌نشستم روی زانوانت تا سرخی سیبی را میان سرخی دهانم قورت بدهم؟ حالا، چند ماه است که گرد شده است و تو نیامده‌ای و من هم‌چنان منتظر مانده‌ام؟ و چند وقت شده است که سیب نخورده‌ام؟! حساب‌ش از دست‌م در رفته است ... خیلی وقت است ... خیلی دور ...

 

تو باید حساب دست‌ت باشد ... تو همیشه حساب دست‌ت هست ... حتی وقتی خواستم توی بازی جر زنی کنم و بهانه آوردم که چرا باید همیشه تو بگویی چه بازی کنیم و تو گفتی باشد! خیلی راحت گفتی هر طور تو بخواهی و گفتم یک بازی جدید و گفتی چی؟! بازی جدیدی بود، خیلی جدید،‌خودم هم بلدش نبودم! یک شب تا صبح که تو خواب بودی نشستم و طرح‌ش را ریختم! صبح که شد نگذاشتم دست و صورت‌ت را بشویی و نشستیم برای بازی ... بازی مال من بود و قوانین‌ش هم مال من بود ولی باز هم تو بردی! چقدر صورتت وقت بردن آرام است ... حتی وقتی کم مانده است خیال برد سرمستم کند ... چرا همیشه اینقدر آرامی؟

 

گفتم بی‌انصافی بود که اینطور به امتحانم کشیدی ... گفتی تو حق نداری به نحوه امتحان گرفتن من ایراد بگیری، من از همانی امتحان‌ت کردم که خیال می‌کردی خوب آموختی‌اش ... گفتم آموخته بودم اما نه حیله‌های تو را! نگذاشتی که هرگز بیاموزم که چطور دستت را بخوانم! همیشه دیر می‌شود که بدانم با من چه کرده‌ای ... و خودم با خودم! مثل این تنی که به هر اشتباهی آلودم تا امروز که نشسته‌ام تا آماده شوم برای رفتن، پشتم بلرزد ... بلرزم که چقدر خالی‌ام! گریه‌ام بگیرد و هی بخوانی توی گوشم! و امید بگوید: «صد بار اگر توبه شکستی ... باز آی!» و چرا این طور شد که راه را هم گم کرده‌ام و هم پاهایم را! چه مزاح تلخی بود این معامله‌ی تو با من ...

 

آب آب، تن آلوده‌ام را به آب شسته‌ام را آلودم ... کجاست آتشی که تابم بیاورد؟ ... اینطور که وانمود می‌کنم تو نزدیکی به من، با آن صورت برافروخته و چشم‌های مهربان ... گرم ... و مشتی که بازوانت را چسبانده است به تنه‌ات ... خدا، خدا ... کجاست بادی که فرو ریزدم؟! که ریختم از آب ... آب ... آتش ... و خاکی که نمی‌پذیردم ... چه بد معامله‌ای کردی با من ... چه بد کردم با خودم ... و ثروت عظیم روحی را که تو، گفتی برتر است از من بر من ...

 

...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

* به خدا خواهم گفت گوشه‌گوشه دردم را ... خوشه‌خوشه صبرم را ... بگذار بسوزدم ... بگذار تا زمین بلرزد از من و تن من ... این آلوده تنم ... به خدا خواهم گفت ...

 

** کسی گفته بود من مستجاب‌الدعوه هستم! باور شده بود و بودم! ندا آمد که ناپاکی که دهان می‌گشاید برای نرسیدن صدایش به عرش، هر چه می‌خواهد، می‌دهیم ... از همان صدا بود که دیگر دعاهایم مستجاب نشدند!

 

 

 من دلم اشک می خواهد٬ اشک .....................................

+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 0:35 قبل از ظهر توسط نیما |