سلام به دوستای گلم :
امتحانام قرار بود 7 بهمن تموم بشه ولی به دلیل بارش برف تا 14 بهمن طول کشید و خیلی حال کردم که تعطیلیم و ......
خاطرات خونه دانشجوییم :
شبا اکثرا" یا مهمون داشتیم و یا می رفتیم خونه ی همسایمون و تا ساعت 12 یا ما اون جا بودیم و یا اونا میومدن خونه ی ما . درس که نمی خوندیم و فقط می گفتیم و می خندیدیم و بچه ها قلیونو چاق می کردند و می کشیدند و منم که اهلش نیستم می رفتم با مجید ( همسایمون که بچه ی همدانه و دانشجوی ترم 1 است ) و من زیاد با اون ایاقم و با می شینیم و حرف می زنیم .
بعضی شبا هم که تنهام از ساعت 6 عصر می زنم بیرون و یک ربع می رم کافی نت و بعدش می رم ساندویچی یکی از دوستانم و تا شب پیشش می شینم .
یک شب یکی از دوستانمون از همدان آمد و تا صبح بیدار بودیم و صبح ساعت 4 و نیم اس ام اس زد به دوست دخترش و تا ساعت 6 حرف زد و دوستم انقدر حرفای خنده دار که می زد که آدم از خنده روده بر می شد و صبح ساعت 8 مهدی ( دوستم که از همدان آمده بود ) رفت و صاحب خونمون آمد خونمون و شک کرده بود که ما دختر آوردیم خونه ( و اینم بگم من اهل این کارا نیستم و خودمو آلوده ی این کثیف کاری ها نمی کنم و نخواهم کرد ) چون رخت خواب 3 تا بود و ما 2 نفر بودیم بهمون شک کرد .
این صاحب خونمون خیلی آدم با مرامی است و کرایه خونه که بهش می دیم کم هم بدیم نمی گه کم دادید و چند هفته پیش رفته بود مشهد برام سوغات آورد و خیلی هوای منو داره دمش گرم .
یک روز از تو گوشیمون عکس های آنجلیا جولی و ..... را بهش نشون دادیم و حاجی ( صاحب خونمون ) کلی کف کرده بود و گفت شما با اینا دوستید و همشون را خونه آوردید .... و ما هم گفتیم نه بابا اینا بازیگرن .
حاجی هر روز به موبایلم زنگ می زنه و احوالمو می پرسه و فکر کنم پول کرایه ای که از من می گیره همشو می ده پول تلفن چون روزی یک ربع به من زنگ می زنه .
وقتی برف میاد، میاد حیاطو پارو می کنه .
یه روز ازش پرسیدیم حاجی اصلا " نماز می خونی گفت آره گفتیم چند رکعت گفت : 40 رکعت .
این صاحب خونمون 60 سالشه و خدا عمر بیشتری بهش بده چون خیلی با معرفته و تصمیم دارم تا پایان درسام که چند سال طول می کشه خونه ی حاجی رو اجاره کنم .
خاطره که زیاده و زندگی من هم پر هیجان و خاطره و امیدوارم که خدا این خوشی را از ما نگیره ......
سلام به دوستای گلم :
خیلی دلم واس وب لاگ تنگ شده بود و همش درگیر امتحانا بودم چند تا دیگش مونده که چند روز بعد تموم می شه و منم یک هفته بود نیومده بودم خونه و دلم هم واس برو بچ وب لاگ و هم برای خانوادم خیلی تنگ شده بود . جمعه صبح که امتحانمو دادم سریع سوار اتوبوس شدم و بعد دو سه ساعت راه رسیدم خونه و بعد از این که یک کم استراحت کردم رفتم به دو تا از دوستای صمیم سر زدم و بعد آمدم خونه دیدم ماشینون دم دره و بعد این که با بابام روبوسی کردم سریع سویچ و مدارک را برداشتم و رفتم دم در یکی از دوستان قدیمیم و با هم رفتیم کلی گشتیم و هوس کردم بریم جاده چالوس که گفتم اگه بریم می ترسم جاده یک طرفش کنن و گیر کنم و بی خیال شدم و اومدیم خونه و یک شنبه 7 بهمن دو تا امتحان دارم و برام دعا کنین و امتحانم ساعت 11 صبحه و یکیش ساعت 2 ظهر و می خوام صبحه یک شنبه با ماشین خودمون برم و زود بدمش و بیام . تو رو خدا واسم دعا کنین که امتحانامو قبول شم .........
انشا الله بعد امتحانات خاطرات خونه ی دانشجوییمو واستون می نویسم که ببینید که چه کارا که نمی کنیم .
رنگ سال گذشته را دارد همه ی لحظه های امسالم .
365 حسرت را همچنان می کشم به دنبالم .
قهوه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمی گنجم .
یک نفر از غبار می آید .
مژده ی تازه ی تو تکراریست .
یک نفر از غبار آمد و زد .
زخم های همیشگی بر پر و بالم .
باز در جمع تازه ی اضداد .
حال و روزی نگفتنی دارم .
هم نمی دانم از چه می خندم .
هم نمی دانم از چه می نالم .
راستی در هوای شرجی هم دیدن دوستان تماشاییست .
به غریبی قسم نمی دانم چه بگویم .
جزء اینکه خوشحالم .
دوستانی عمیق آمده اند .
چهره هایی که غرقشان شده ام .
میوه های رسیده ای که هنوز من به باغ کمالشان کالم ........
حیف از آن روز که بی عشق شب آمد .
ای عشق .......
قطره قطره اگر چه آب شدیم .
ابر بودیمو آفتاب شدیم .
ساخت ما را همان که می پنداشت .
به یکی جرئه اش خراب شدیم .
راه زندگی :
من باید راهم را انتخاب میکردم.
باید میفهمیدم از زندگی چه میخواهم.
اشکال همینجا بود.
از خودم و زندگیام رضایت نداشتم چون مطمئن نبودم همان چیزیست که از اول خواستهام. بقیه را میدیدم که خوب از فرصتها استفاده میکنند و در اسرع وقت به هدف میرسند.
درست که فکر کردم، فهمیدم این فرصتها را همیشه داشتهام و هنوز هم دارم. اما استفاده از آنها با روحیهام سازگار نبوده.
فکر کنید در انتهای راهی یک جایزه هست. نمیشود با رفتن راه مخالف بود ولی جایزه را خواست.
در برابر من دو راه بود. یک راه آنکه میرفتم و راه دوم آنکه سایرین میرفتند. به رفتن راه دوم اعتقادی نداشتم، اما خودم را با آن سایرین مقایسه میکردم نه با کسانی که همراهم بودند.
باید با خودم کنار میآمدم. باید به انتخاب خودم در زندگی احترام میگذاشتم.
حالا تصور میکنم این مسائل برایم حل شده.
بعد از این میخواهم بروم دنبال اصل زندگی.
مهمتر از همه چیز : دیگر به کسانی که راه دوم را میروند، حسودی نمیکنم. دوستشان دارم و سعی میکنم ضمن احترام به انتخابشان در زندگی، فراموش نکنم چرا هممسیرشان نیستم.
و یک چیز مهم دیگر: به خودم علاقهمند شدهام!! باور میکنید هیچ وقت از این کودک درونم رضایت نداشتم؟

