فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم بغضم امان نداد و خدا در گلو شکست
.......چه نرم قدم بر می دارند این ثانیه های بی رحم...
چه آسان خاطره هایم را می کشند و تنهاییم را نظاره می کنند...و کاش این اشک ها می دانستند مخمور روزهای دور گذشته ام.... روزهایی که مادر خنده می آموخت و پدر مهربانی.... لحظه هایی که دوست تکیه گاه غم ، خدا معشوقه ام و سجاده ام همیشه باز بود....
روزهایی که دل اگر می گرفت همه دلتنگ می شدند....
همه اش ۱۸ سال گذشته... این را می گویم که دلم از سرعت گذرشان نگیرد......... گرچه این دل تنگ تر از این حرفهاست....
یک سال دیگر هم گذشت... شاید این اشک ها حق باریدن دارند... پس بگذار به یاد جوانی دستهای مادرم به یاد همدمی خواهرانم به نزدیکی برادرم، معرفت دوستی هایم ، به دل پاکی پدرم ، به تقدس شادی های کودکانه ام بگریند.........
یک سال دیگر هم گذشت........ این دل حق گرفتن دارد.... 


