پروردگارم! عزيزم! مهربانم!
براي کدام بيچارگيم به تو شکايت کنم و براي کدام يک از آنها زاري کنم و بگريم؟
براي دردناک بودن عذابي که مي خواهي به من بدهي يا براي طولاني بودن بدبختي هايي که نصيبم شده است؟ اصلا ميداني موضوع چيست؟ اينها آنقدر مهم نيستند!
ببين! فرض کن که مرا با دشمنانت عذاب کني و بلاهاي ناگوارتري هم بر سرم نازل کني!
اصلا فرض کن بتوانم تمامي عذابهايت را هم تاب بياورم، ولي آيا فکر مي کني بتوانم تاب دوريت را هم بياورم؟
فرض کن که بتوانم آتش دوزخت را تحمل کنم ولي آيا فکر مي کني بتوانم نا مهربانيت را نيز تحمل کنم؟
اصلا ممکن است تو! آري تو! ،بگذاري در آتشت بمانم در حاليکه از تو انتظار بخشش داشته ام؟
ببين! شک نکن که اگر بگذاري در آنجا سخن بگويم، از ميان دوزخيانت همچون عاشقان ناله سر خواهم داد
و همچون کسي که به دنبال مهربانش است فرياد خواهم زد و برايت زار زار گريه خواهم کرد،
همچون کسي خواهم گريست که معشوقش را گم کرده است.
و فرياد خواهم زد: (( کجايي اي معشوق ايمان آورده ها، اي نهايت آرزوي پارسايان، اي فريادرس بيچارگان، اي عزيز دل راست انديشان، اي خداوند جهانيان! ))
و چگونه ممکن است تو که از همه پاکتري! تو که بايسته هر سپاسي! صداي بنده ات را که به دليل ناسپاسي و سرکشي اش در ميانه دوزخت گرفتار شده است بشنوي که تو را عاشقانه مي خواند و آنگاه بگذاري آتش او را دريابد؟
اصلا مگر ممکن است تو که تا بينهايت مهرباني، صدايش را بشنوي و اوضاعش را بداني و بداني او چقدر ضعيف و ناچيز است و آنگاه بگذاري در فراق تو بسوزد؟
نه خداوندگارم! نه عزيزم! تو اين گونه نيستي، هيچکس نشنيده است که تو اينگونه باشي! تو مهرباني! مهربان


